تبليغاتX
یه حس بارونی


یه حس بارونی

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...

ای یادگار روزهای زرد پائیز

مهم نیست که اکنون دلت برای کسی دیگر می تپد

مهم آن است که من برای همیشه تنهایم  

آنهم فقط به خاطر تو...

کاش می فهمیدی!

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388| ساعت 22:34| توسط شبنم| |

سلام. همونطورکه می دونید مدتیه که از اشعار خودم تو وبلاگ نذاشتم. ولی حالا تصمیم دارم یکی از اشعارمو واستون بذارم. امیدوارم از شعرم خوشتون بیاد!!

چه شب تاریکی...

چه شب تاریکی...

ماه پنهان شده از تنهایی

آسمان تیره­تر از تنهایی

من و تنهایی من خسته از این درد و سکوت،

توی تنهایی شب که گنگ و مبهم مانده است،

خسته و خیره به خلوت دلم می نگریم

منو تنهایی من خسته و تنها ماندیم

من تنها نه دل سوخته و چشم به ره،

و نه از دوری تو شاکی، نه...

توی تنهایی­ام از رفتن تو حرفی نیست

توی تنهایی من حرف دل از مرگ گل است

توی تنهایی من سکوت باران مرگ است

توی این خلوت دل عشق سراب و خواب است

عشق تو خالی از احساس و شگفتی­ها بود

عشق تو عشق نبود، عادت بود

عشق من میان عادت دل تو گم شد

عشق من دیگر نیست!!!

عشق من دیر زمانی ست که در تاریکی ست

همچو تاریکی شب محو و سیاه

خالی از پرتو تابنده­ی ماه...

ماه من کو؟ کجا رفته مگر؟

ماه من قصه نبود

ماه من تنها بود...

عشق من همچو شب است...

ماه شب رفته و پنهان شده از تنهایی

ماه عشق من چه؟

ماه من رفته دگر

عشق من تاریک است

ماه من نیست، کجا رفته مگر؟

ماه من، نزد من آی!

آسمان دل من روشن کن

گر نخواهی عشق را تاریک، تو،

خلوت و تنهایی­ام را از کنارم دور کن

ماه من دوری بس است،

بازگرد و این شب تاریک را پر نور کن...

 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388| ساعت 22:27| توسط شبنم| |

 

لحظه­ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه­ام مستم

باز می­لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های، نخراشی به غفلت گونه­ام را، تیغ

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست

و آبرویم را نریزی دل!

ای نخورده مست،

لحظه­ی دیدار نزدیک است...

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388| ساعت 0:17| توسط شبنم| |

شيطان ونمازگزار  

 

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش

را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،

از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.

مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))

وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،

خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر

باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

داستان:

کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي دانيد

چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير

دريافت کنيد. پارسائي شما مي تواند خانواده و قوم تان را بطور کلي نجات بخشد.

اين کار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد.

 

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388| ساعت 0:40| توسط شبنم| |

يك همچو برادري... داستاني جالب و خواندني  


يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."


پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388| ساعت 23:33| توسط شبنم| |

سلااااااااام

ببخشید که مدتی نبودم آپ کنم….

ولی حالا با یه پست کمی تا قسمتی جالب اومدم…

فقط اومدم یه خاطره تعریف کنم!!!!

آبروی هر چی سمپادیه بردم!!!!!

یه مثال:

امروز خواهرم بهم گفت:«شبنم جان، کمی در داخل اون گلدون آب بریز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

منم یه لیوان(فکرشو بکنید، لیوان!!!) برداشتم و پر آب کردم… نشون خواهرم دادم گفتم اینقد خوبه؟!

گفت: این که خیلی کمه… نصف آب لیوانو خالی کردم گفتم اینقدر خوبه؟!!!

«نگه کرد رنجیده بر من فقیه        نگه کردن عاقل اندر سفیه»!!!!!!

بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

گفت راست میگن بعضی از سمپادیا……………………………

منم گفتم: معلومه دیگه. واسه چی می گن پرورش استعداد های  درخشان؟ یعنی ما رو بردن اونجا که استعدادهای درخشان نهفته مونو پرورش بدن. ولی مثل اینکه زیادی شکوفا شدیم!!!

خلاصه به خاطر تما این سوتی های  مضحک از همه ی سمپادیا وقعا معذرت می خوام!!!!

فعلا…………

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388| ساعت 0:53| توسط شبنم| |

 

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است :

 «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».

 

م.ن: روی هر پله ای که ایستادی خدا یه پله بالاتره نه واسه اینکه بگه اون خداست و تو بنده اش،بلکه واسه اینه که دستتو بگیره و تو رو یه پله بالاتر بکشه...

م.ن۱: خدایا منو تو گرداب سرنوشت تنها رها نکن.. کنارم باش و به من تحملی بده تا امواج سرسخت زندگی رو تحمل کنم...

م.ن۲: خدایا خیلی خسته ام............................................

م.ن۳: م.ن مخفف: من نوشت!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388| ساعت 11:46| توسط شبنم| |

سلام. دلم واست تنگ شده بود، می خواستم باهات حرف بزنم...

تصمیم گرفتم بنویسم شاید واسه اینکه نوشتن راحت تره، حداقل راحت تر از فریاد زدن...

آره... می نویسم چون نمی تونم فریاد بزنم... هیچوقت نتونستم...

می دونی چرا؟ چون می ترسم... همیشه ترسیدم... از اینکه نکنه یه وقت بهت بی حرمتی کنم، چون موقع نوشتن آروم ترم... از اینکه صدام بهت نرسه می ترسم...از اینکه فریاد بزنم و این مردم دیوونه که همشون از آب یه چاه خوردن بهم بخندن...

شاید با نوشتن می خواستم نشون بدم که جز فریاد زدن کار دیگه ای هم بلدم...

ولی اگه یه وقت نوشته هامو نخونی چی؟ اگه تویی که فکر می کردم سنگ صبور همیشگی غصه هامی،هیچ وقت نامه هامو نمی خوندی چی؟ یعنی ممکنه تو هم منو تنها گذاشته باشی؟

چند روزیه که دلم گرفته...نه، مدت هاست که دلم گرفته... اما سکوت می کردم، اما چه قد سکوت؟ یعنی تموم عمرم باید سکوت کنم؟ دیگه خسته شدم... از خودم، از آدما، از شمشیر، از کتاب، از مداد و کاغذ همیشگی، از شعر، از قلم مو و رنگ و بوم خالی که همیشه منتظر یه تصویره، یه عکس بی مفهوم...

بذار منم حرف بزنم... بذار یه بار برای همیشه همه چیزمو در مقابلت بشکنم: بغضمو، سکوتمو و.......غرورمو...

بذار برای یک بار هم که شده از دنیای آرایه ها و بازی با کلمات بیرون بیام و برای اولین بار تو زندگیم رک باشم...

حالا که توان فریاد زدن ندارم، بذار یاد بگیرم چطور با کلماتم فریاد بزنم...

همیشه فکر می کردم،نه - مطمئن بودم که تو کنارمی. حالا هم مطمئنم.

پس حرفامو گوش کن... نذار از ناتوانیم تو فریاد زدن رنج بکشم... صمیمانه به حرفام گوش کن تا تو آرامش باهات درد دل کنم...

همیشه فکر می کردم واسه هدف مهمی به دنیا اومدم، فکر می کردم همه ی آدما واسه هدف مهمی به دنیا اومدن...

زندگی بی معنی بود، ولی تو با رویاهای رنگین بهشت بهش مفهوم دادی... بارها ازش خسته شدم... از خودم می پرسیدم که اگه قراره برگردیم اون دنیا، پس چرا از اولش اومدیم به این دنیای پر از رنگ و ریا؟ می بینی؟ هنوزم نتونستم فلسفه ی زندگی کردن و درک کنم... ازم دلگیر نشو...تنها به خاطر ایمان به تو و اینکه بهت اعتماد داشتم زندگی کردم... حرکت کردم...

افتادم، گفتی تحمل کن... خسته شدم، گفتی تحمل کن... دلم شکست، به خاطر همین آدما که مثل سایه های سیاه و سفیدی اطرافم می چرخن، ولی بازم گفتی تحمل کن...

و من تحمل کردم... چون می دونستم تو این دنیا هیچکی منو بیش تر از خودش دوست نداره و تو تنها کسی هستی که منو فقط به خاطر اینکه من هستم دوست داری...

تو مفهوم رویا رو بهم یاد دادی و بهم فهموندی که رویاها کمک می کنن تا بتونم آدما رو که فقط بلدن زخم زبون بزنن، تحمل کنم.

رویاهایی تو ذهنم ساختم، واسه تحققشون شور و شوق پیدا کردم... زندگی تو ذهنم مفهوم تازه ای پیدا کرد... برای رویاهام جنگیدم...واسه عقایدم جنگیدم، واسه افکارم جنگیدم ...

و مهم تر از همه اینکه....... متوجه شدم تو، تو لحظه لحظه ی زندگیم حضور داری و کمکم می کنی...

با کمک تو قدم به قدم به رویاهام نزدیک تر می شدم، می دونستم که اگه موفقیتی به دست میارم همش به خاطر اینه که تو کنارمی... ولی ....

آدما، آره، بازم اونا بودن که سد راهم می شدن، اونا بودن که می خواستن بین من و تو فاصله بندازن... اونا بودن که نا امیدم می کردن...

اونا خسته ام کردن... از روی نادانی تحقیرم کردن، از روی حسادت قلبم و به درد آوردن و هر چی که خواستن گفتن...

درسته... اونا حسود بودن... چون تو با من بودی، نه، تو باهمه بودی...

اونا بودن که باورت نکردن، صدات نکردن، اونا هیچ وقت باور نکردن که هرجا تو رو صدا کنن، همونجایی...

چون رویاهای خودشونو باور نکردن، احساسات منو جریحه دار کردن، قلبم و آزردن ، و تلاشمو، رویاهامو، ایمانمو، غرورمو، همه رو  زیر سوال بردن...

و من خسته شدم... رنج کشیدم... و تو باز هم گفتی تحمل کن...

و من با اینکه از تحمل خسته شده بودم باز هم  به خاطر تو تحمل کردم... چون تو کنارم بودی و بهم آرامش می دادی...

گفتی تحمل کن... همیشه همینو می گفتی. می گفتی اگه بخوای فرصت زندگی رو که واسه تحقق رویاها بهت دادم نابود کنی واسه همیشه باهات قهر می کنم...

نمی خواستم باهام قهر کنی، نمی خواستم از دستت بدم، آخه تو تنها دوست من بودی... تو تنها کسی بودی که بهم آرامش می داد... به جز تو کسی رو نداشتم...

به خاطر تو تحمل کردم... چون می خواستم پیشم بمونی... چون می دونستم اگه از پیشم بری دلم واست تنگ می شه...

من تحمل کردم... ولی روز به روز غمگین تر  می شدم از این دنیا و آدماش.. و این غم پاهامو سست می کرد... تو گفتی  بمون... گفتی تلاش کن... گفتی موفق شو... ولی من با دل شکسته و پاهای خسته چطور می تونستم ادامه بدم؟

ولی هنوز امیدی بود: ایمان  به تو و حضورت به من توان تازه ای می داد...

نمی خواستم از پیشم بری... نمی خواستم حضورت رو ازم بگیری...

تو گفتی بازم تحمل کن... از بهشتت گفتی...

و من پرسیدم: خدایا... چرا باید اینقدر تحمل کنم؟ من تموم این مدت برای چیزی که اسمش زندگیه جنگیدم و به خاطر تو تحمل کردم... اما من چطور می تونم بازم این همه ناراحتی رو تحمل کنم؟

«زندگی می گن برای زنده هاست اما خدایا، بس که ما دنبال زندگی دویدیم برید این دل»

تو بازم گفتی تحمل کن اما...

اما دیگه خیلی دیر شده بود... من تو رویاهای دور و درازم غرق شده بودم فقط واسه اینکه دیگه نتونستم تحمل کنم. گفتی زندگی تو نابود نکن، منم نابودش نکردم... یه راه واسم مونده بود اونم اینکه از زندگی و آدماش فاصله بگیرم و تو دنیایی که واسه خودم، تو تنهایی و خلوت درست کرده بودم غرق بشم... حالا دیگه فقط با خودم حرف می زدم و با تو که فکر می کردم تو دنیای کوچیکم هستی و حرفامو می شنوی... ولی این هم سخت بود...

چون احساس تنهایی می کردم... فکر می کردم دیگه هیچ کسو ندارم... بد تر از همه این که، دیگه تو رو کنار خودم حس نمی کردم...

یعنی تو باهام قهر بودی؟ احساس تنهاییم واسه همین بود؟

گریه کردم... فریاد کشیدم... واسه اینکه گذاشته بودم ترکم کنی خودمو سرزنش کردم، حالا هم نمی تونم خودمو  ببخشم... می دونم که از دستم ناراحتی...

می دونم که تقصیر خودمه که دیگه کنارم نیستی... شاید تنهام گذاشتی... ولی تو مهربون تر از اونی هستی که نتونی منو ببخشی...شاید داری امتحانم می کنی، شایدم دارم تقاص پس میدم...

چه روزگار غریبی، زمانی اونقد بهم نزدیک بودی که بدون به زبون آوردن کلمه ای حرف دلمومی خوندی ولی حالا... حالا اونقدر ازت دورم که حتی فریادم بهت نمی رسه... شاید واسه همینه که دنیام پر ازسکوت شده...

آره... حالا تو ازم دوری و من مدت هاست که دلم گرفته و هر لحظه مو با این تردید که تو نامه هامو می خونی یا نه سپری  می کنم...

خدایا! من واقعاً خسته ام... دیگه هیچ چی رو نمی تونم تحمل کنم... با من آشتی کن... من بدون تو خیلی تنهام... بذار یه بار دیگه از با تو بودن احساس آرامش کنم... بذار این  سکوت هزار ساله رو بشکنم... بذار بهت بگم چقد تنهام...

سرم خیلی درد می کنه... آخه این مدت که دور از تو بودم هیچکس نبود که به حرفام گوش کنه... من مجبور بودم حرفامو پشت انبوهی از آرایه های ادبی  پنهون کنم چون از گفتنشون به این آدمایی که باعث شدن من از تو دور بشم می ترسیدم...

امروز برای اولین بار بعد از مدت ها تصمیم گرفتم ساده و بی پرده بنویسم چون خسته شده بودم... چون دلم واست تنگ شده بود...

دلم می خواد سرمو روی شونه های مهربونت بذارم و آروم گریه کنم... دلم می خواد  باهات درد دل کنم... دلم می خواد تو آغوش تو به خواب برم... یه خواب آروم و راحت، واسه همیشه... خوابی که چشم روحمو واسه همیشه به روی این دنیا ببنده... خدایا، کمکم کن... صدامو بشنو... باهام دوست باش...

«نذار باور کنم تنهای تنهام، نمی خوام با کس غیر از تو باشم...»

اگه تو باهام نباشی دنیا واسم از جهنم بدتر می شه... در این صورت چه دلیلی داره از جهنم بترسم؟

به حرفام گوش کن... بذار از  تموم لحظه های تلخ تنهاییم بگم که از مرگ بدتر بود...و از گریه هام... می خوام برای اولین و آخرین بار تو زندگیم فریاد بزنم و بلند بگم:

می دونی دلیل گریه هام چیه؟

آی خدا دلم واست تنگ شده...

 

                              

 

 

پ.ن:توضیحی ندارم... فقط یه شرح حال دقیق و کامل از خودمه... و نامه ای واسه عزیزترین و تنها دوستم...

 

لطفا منو از نظراتتون بی بهره نذارید...

                              

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388| ساعت 1:30| توسط شبنم| |

آيا خدا هست ؟

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

پ.ن:اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.او جانشین تمام نداشتن هاست...

پ.ن۲: خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام !

 پ.ن۳:  می دونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده...

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم.

 

نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388| ساعت 3:19| توسط شبنم| |



یک تست روانشناسی

سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشانی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :


یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است
و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برا یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و اما پاسخ :

ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببنید .
اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید .


یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .


نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.


بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود .


سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388| ساعت 19:10| توسط شبنم| |

از دل افروزترين روز جهان
خاطره اي با من هست به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در آميخته بود

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم :
هاي بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دل افروزترين روزجهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي

آسمان ياس سحر ماه نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغک تنها بسراي

همه درهاي رهايي بسته ست
تا گشايي به نسيم سخني
پنجره هاي را بسراي بسراي ...
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم

در افق
پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر غنچه ها مي شد باز

غنچه ها مي شد باز
باغ هاي گل سرخ باغ هاي گل سرخ
يک گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو در لحظه شيرين شکفتن

خورشيد چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شکوهي ... همه عالم به تماشا بر خاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم

دو کبوتر در اوج
بال در بال گذر مي کردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خود
از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد هديه اي مي آورد برگهايش کم کم باز شدند

برگ ها باز شدند :
... يافتم يافتم آن نکته که مي خواستمش
با شکوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو آراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر
خوش تر از تافته ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام

اين گل سرخ من است
دامني پر کن از اين گل که دهي هديه به خلق
که بري خانه دشمن
که فشاني بر دوست
راز خوشبختي هر کس به پراکندن اوست

در دل مردم عالم
به خدا
نور خواهد پاشيد روح خواهد بخشيد

تو هم اي خوب من اين نکته به تکرار بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يک بار و به ده بار که صد بار بگو

دوستم داري ؟ را از من بسيار بپرس
دوستت دارم را با من بسيار بگو


                                          فريدون مشيري

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388| ساعت 12:22| توسط شبنم| |

دستها بالا بود.

 هر کسي سهم خودش را طلبيد.

 سهم هر کس که رسيد،

 داغ تر از دل ما بود

 ولي

 نوبت من که رسيد،

 سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر؟

 يک پاسخ

 پاسخ يک حسرت!

 سهم من کوچک بود

 قد انگشتانم

 عمق آن وسعت داشت

 وسعتي تا ته دلتنگيها

 شايد از وسعت آن بود

 که بي پاسخ ماند!

 

                

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388| ساعت 11:54| توسط شبنم| |

 

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید                 

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

 

اگر عشق ارتفاع داشت         

من زمین را زیر پای خود داشتم         

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی              

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

 

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

 

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد                

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

 

اگر خواب حقیقت داشت              

همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

 

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند          

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

 

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟                 

 کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟          

 آری بی گمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

 

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند     

و من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش می کردم      

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی

و ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388| ساعت 15:3| توسط شبنم| |

تو را دوست دارم

   گاهي كه از تو دور مي افتم به تمام ابرهايي كه بالاي سرت راه مي روند، حسوديم مي شود. آن وقت آرزو مي كنم كاش ابر كبودي بودم كه تو به خاطر باران دوستش داشتي.

   گاهي كه ديدنت محال مي شود، به ستاره ها چشم مي دوزم كه مرا به ياد برق نگاهت مي اندازند. و از ماه و خورشيد مي پرسم در چه روزي متولد شدند.

   وقتي نيستي، روحم رود سرگرداني است كه احوال تو را از همه درياها مي پرسد. موج هايي كه يك بار تو را ديده اند، هرگز به سكوت و ساحل نمي انديشند.

پيراهنم از من خوشبخت تر است، چون اولين كسي است كه نام تو را از صداي تام تام قلبم مي شنود. چه كاروان، چه قطار، چه پرنده هاي آهنين، هرچه مرا به سوي تو بياورد و فاصله ما را كم كند، دوست داشتني است. مهم نيست اگر حتي همه راه را در خواب باشم.

   هركه تو را يك بار ببيند، شاعر مي شود. من از روز ازل شعر مي گفتم و آن ها را براي فرشته ها مي خواندم. راستي پروانههايي كه لاي دفترچه هاي خاطرات خشك شده اند هم شاعرند.

   روزهاي ديدار هميشه باراني است. مثل هميشه فراموش مي كنيم چتري به همراه بياوريم و حرف هايمان زير باران تازه مي شوند. در اين اتاق، در اين همه تاريكي، چه صبح دلپذيري جريان دارد. چراغ را روشن مي كنم، روياهايم بيدار مي شوند.

   من حتم دارم دستي كه اولين گل سرخ را در زمين كاشت، خوب مي دانست كه يك روز انبوهي از آن تقديم تو خواهد شد.

              الفباي دلت را دوست دارم                

                                                              همين حالا برايم نامه بنويس

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388| ساعت 23:52| توسط شبنم| |

 قدرت انديشه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
***************************************
اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه...
براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

 

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388| ساعت 23:12| توسط شبنم| |

دلتنگ از زمين و زمان

دلتنگ از نبودن تو

دلتنگ از تقويم از ساعت با آن عقربه ها يش

عقربه هايي كه هميشه در كنار هم هستند

اما من وتو جدا از هم...

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388| ساعت 12:20| توسط شبنم| |

سلام. ببخشید که برای یه مدت طولانی آپ نکردم. و احتمالا بعد این هم به خاطر امتحاناتم یه مدت نتونم بیام.

حالا هم اومدم که مثل همیشه از دلتنگی هام بنویسم...

خیلی زود گذشت... انگار همین دیروز بود... بذارید از اولش بگم...

نه می خوام از کسی انتقاد کنم، نه می خوام تعریف کنم،نه گله و نه هیچ چیز دیگه...

فقط از دل خودم می نویسم...از اون چه که بهش فکر می کردم...

اولش همه باهم غریبه بودیم... حتی اونایی که همو می شناختن... و من جز تعداد معدودی کسی رو نمی شناختم. چقدر از دیدن هم خوشحال می شدن و با شوق از هم استقبال می کردن. اون روز 1 مهر87 بود. یعنی روز اول مدرسه و... امروز...

امروز آخرین روزشه... تفاوت امروز با اونروز اینه که  اونروز همه با خنده و شادی با هم روبرو می شدن، امروز با ناراحتی و اشک و گریه. اونروز همه غریبه بودن، امروز آشنا. اونروز همه به هم سلام می دادن، ولی امروز همه فقط با دوستاشون خداحافظی می کردن.

چقدر زود گذشت... انگار همین دیروز بود... با اینکه گاهی تحملش سخت بود ولی انگار به سرعت باد گذشت...

این چیزی بود که از اول باید می گفتم، ولی اون اصلیه از آخر شروع می شه...

امروز آسمون بارونی بود. درست مثل چشمای اون  و آسمون دل من...

همیشه عاشق بوی بارون بودم و صدای نم نم بارون دیوونه م می کرد. آره... امروزم داشت بارون می بارید. امروز حال و هوای دل همه بارونی بود... با اینکه بارون همیشه به دلامون آرامش و هدیه می ده، ولی بعضی وقتا هم هست که خیلی دلگیر می شه، گرچه همینش هم آرامش بخشه...

امروز روز ناراحت کننده ای بود... مخوصا واسه منو مهدیس که سال بعد کلاسمون از هم جدا می شه. می دونم که قبلش هم می دونست که من می خوام تجربی بخونم، ولی انگار نمی خواست باور کنه...

هر چند منو اون تابستون تو باشگاه با همیم، ولی انگار قراره دلامون بدجوری واسه هم تنگ بشه...

خب...بگذریم.... ازخودم می گم...

من آدم احساساتی هستم ولی انگار این احساس فقط تو مواقع تنهایی و شاعری کنارمه...

شاید زمانی که باید نمی تونم بروزش بدم...

ولی حالا می خوام برای اون بنویسم؛ حالا که آسمون دلم ابری تر از همیشه س . حالا که چشام بارونیه...

امروزم هوا بارونی بود. حالا هم هوا بارونیه حالا که من واسه اون می نویسم. پس واسه همینه که بارون یه حس بزرگه، یا بهتر بگم: بارون بزرگترین حس دلای آدماست... پس...

 

روزهای بارانی را به خاطر بسپار، باران شاعر را عاشق تر می کند...

 

«حرف آخر»

هوای گریه کردن و

دلم یه چشم تر می خواد

دوباره بغض و می شکنم

خاطره ها یادم می یاد

نامه هاتو وا می کنم

عکستو پیدا می کنم

به خاطر تو هم شده

اشکامو حاشا می کن

به خاطر تو هم شده

یه کم می خندم الکی

با گریه زیر لب می گم

خداحافظ یواشکی!

خداحافظ، می رم اما، پر از دلتنگی ام

خداحافظ، که داغون شد، غرور سنگینم

می رم اما، دلم هر جا، برم باز پیشته

برم هرجا، بازم این دل، توی آتیشته

به یادم باش و مثل شعله خاموشم نکن

خداحافظ، خداحافظ، فراموشم نکن

دلم، شکست

دارم،می رم

دلم، شکست

دارم، می میرم

«پویا بیاتی»

 

پ.ن: خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام، خداحافظ به شرطی که نفهمی تر شده چشمام، خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید، به یاد آسمونی که منو از  چشم تو می دید...اگه گفتم خداحافظ، نه این که رفتنت ساده ست، نه اینکه می شه با ور کرد دوباره آخر جاده ست، خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویا ها، بدونی بی تو و با تو، همینه...رسم این دنیا!!! خداحافظ خداحافظ همین حالا، خداحافظ...

 

 

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388| ساعت 23:45| توسط شبنم| |

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی

گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای

و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی

همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای

و سال ها برایش گریسته ای

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی

غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هیچگاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی

 

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

و مرا از این عذاب رها می کردی

ای کاش تمام اینها را می دانستی

ای کاش ....

 

 

پ.ن: راستی امروز کلی خندیدیم!!! اگه می خواین بدونین چرا برید وبلاگ مائده...

 

http://4today.blogfa.com/

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388| ساعت 12:53| توسط شبنم| |

سلام دوستان خوبم... به خاطر اینکه یه مدت طولانی نبودم معذرت می خوام.....

 

می خوام یه شعر کوتاه و قشنگ از مرحوم قیصر امین پور بذارم...

 

 

 

« هر چه می دوم

   با گمان رد گامهای تو،

                        گم نمی شوم

 راستی،                                           

            در میان این همه اگر،

                                     تو چقدر بایدی! »

                          

نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388| ساعت 21:37| توسط شبنم| |

سلام م م م م

امروز یه روز خیلی خیلی مهمه (البته از نظر من)

امروز سه تا مناسبت داره

دوتاشو که خودتون می دونید: میلاد با سعادت حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع)

این روز رو به همه شما عزیزان تبریک می گم

و حالا سومیش:

25 اسفند، روز تولد کسیه که نزدیک به یک ساله که داره این وبو می نویسه. خیلی شعر دوست داره و از کودکی شعر می گه. عاشق شمشیربازیه و نزدیک به سه ساله که داره این رشته رو کار می کنه. خلاصه بگم: امروز روز تولد منه. من که نمی تونم به خودم تبریک بگم. ولی حد اقل فرصتی  پیدا کردم تا روز تولدمو در کنار شما باشم.

 

تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد  تولدم.....؟

نظر شما چیه؟

نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387| ساعت 11:53| توسط شبنم| |

دانی از زندگی چه می خواهم؟

                 من تو باشم، تو، پای تا سر تو

 

                                   زندگی گر هزارباره بود

                                                    بار دیگر تو، بار دیگر تو...

 

 

                                                                                            فروغ فرخزاد

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387| ساعت 22:38| توسط شبنم| |

زندگی...

 

زندگی زیستن ثانیه هاست

 

زندگی معنی خوشبختی هاست

 

زندگی لحظه ی جاری شدن یک رود است

 

زندگی ثانیه ی اول یک دیدار است

 

زندگی یعنی من، یعنی تو

 

زندگی شروع یک لحظه ی تو

 

زندگی معنی با هم بودن

 

لحظه های خوش عاشق بودن

 

زندگی قدم زدن در باران

 

غرق زیبایی چشمه ساران

 

زندگی لذت یک لحظه نگاه

 

زندگی زیستن ثانیه ها

 

من تو را به زیستن ثانیه ها می خوانم

 

تو مرا به یک نگاه می خوانی

 

من تو را تا به ابد می نگرم

 

تو به لبخند خودت، معنی هر ثانیه ای

 

من برای تا ابد زیستن ثانیه ها

 

به نگاهی که مرا یاد کند می نگرم

 

من تو را می نگرم

 

تو مرا می خوانی

 

و همین معنی هر ثانیه است:

 

زندگی آری، زیستن ثانیه هاست

 

لحظه هایی که پر از دیدار اند

 

زندگی معنی با هم بودن

 

و نگاهی از تو

 

و نگاهی از من...

  

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387| ساعت 13:2| توسط شبنم| |

سلام. این یکی از اون متن هاس که من خیلی دوست دارم. گذاشتمش تو وب تا شما هم بخونید و نظرتونو بگید. به هر حال هر کسی نظری داره دیگه!

 

برايت دعا مي کنم

برايت دعا مي کنم
دعا مي کنم که هيچ گاه چشمهاي کهربايي تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم و تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه براي تو ببارد
دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هرگز بي تو نخندم
دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را داردهميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستي به جز دست تو گره ندهم
من برايت دعا مي کنم که گلهاي وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ٬براي شاپرکهاي باغچهء خانه ات دعا مي کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي
پس برايم دعا کن ٬ دعا کن
که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند

 

نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387| ساعت 15:11| توسط شبنم| |

سلام……………………………

امروز می خوام یه سری از وقایع هفته ی گذشته رو که در مورد خودم اتفاق افتاد بگم. (البته به پیشنهاد جمعی از دوستان)

سه شنبه

زنگ عربی: اول زنگ بچه ها یه سوالاتی راجع به قواعد جلسه گذشته از دبیرمون پرسیدن و دبیرمون هم دونه دونه همه رو توضیح داد. حالا وقتش بود که از دو سه نفر بپرسه. من که اصلا فکرشم نمی کردم که از من بپرسه. به دوستم گفتم: خب.. حالا همه چی آماده ست برای درس دادن!!!!!!! که یکدفعه من حرفمو تموم نکرده دبیرمون گفت: شبنم«…» بیاد درس جواب بده… من: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه

خلاصه اون زنگو به خوشی سپری کردیم!!! ولی خودش یه فاجعه بود. چون بعد اون تا آخر هفته، دور، دور من بود!

همون روز، زنگ ریاضی: داشتیم تمرینای جزوه رو حل می کردیم. من که مدتها بود نرفته بودم پای تخته و کاملا آسوده نشسته بودم، یه دفعه دبیرمون گفت: شبنم بیا این تمرینو حل کن… من:  بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه، حـــــــتـــــــمـــــــا!!!

ولی خوشبختانه من همه اون تمرینا رو بلد بودم. چون ریاضی به هر حال درسیه که نه تو خونه و نه تو مدرسه نمی شه از تمریناش گذشت!!!

اون زنگ هم به خوبی و خوشی تموم شد!!!

چهارشنبه

دین و زندگی: درباره ی دبیر دین و زندگی مون که قبلا هم براتون گفتم. اون روز قرار بود بپرسه. منم که هیچی نخونده بودم. آخرین بار همون موقع درس دادن بود که کتابو رویت کردم. حالا دبیرمون اومد بپرسه…

شبنم،…، …،…، بیان درس بپرسم ازشون. من هم طبق معمول: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه!!!!

ولی از اون جایی که دین و زندگی 1 کتابیه که نوشته هاش یا چیزای کاملا بدیهی و مسلمه و یا چیزی شبیه متن ادبی، و با توجه به این که همه ی مطالب این درسو موقع تدریس دبیر کاملا حفظ شده بودم، اون زنگ هم به خیر گذشت.

زنگ بعد، ادبیات:روی کتابمو باز نکرده بودمو مطمئن از این که از من نمی پرسه سر کلاس نشسته بودم. البته جای نگرانی هم نداشت چون دوتا شعر بود و آرایه ها و معانی. منم که مثلا پروفسور شده بودم. بازم دبیرمون منو صدا کرد ومن مثل همیشه با نگاهی سرشار از تعجب: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه!!!

و اون زنگ هم به خوبی و خوشی تموم شد.

بقیش هم زیاد جالب نبود. هیجانی ترین هاش همینا بودن.

از این که در این پست هم منو یاری کردین ممنون.

نظراتتونو از ما دریغ نکنید…

 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387| ساعت 16:13| توسط شبنم| |

اگه دقت کرده باشین چند روزی میشه که یه اسم غریبه در کنار نویسندگان نام اشنای این وبلاگ دوست داشتنی به چشم می خوره.حالا اما.....

این غریبه می خواد تمام احساساتشو جمع کنه تو

تو حنجرش و با تمام وجود فریاد بزنه.....سلام

یه سلام گرم و پر حرارت و دواتیشه به تک تک بچه هایی که پای ثابت و همیشگی پست های این وبلاگندرسته که به خاطر یه کوچولو تنبلی

زیاد اهل کامنت گذاشتن نیستناما دلیل نمیشه که به وبلاگ خودشون سر نزنن.

به هر حال...ورود خودم رو به عنوان نویسنده ی این وبلاگ به خودم تبریک و به شما دوستان تسلیت عرض می کنمایشالا غم اخرتون باشهالبته هنوز یه راه هست برای خلاص شدن از دست مناونم اینه که...مخالفت خودتون رو تو کامنت هاتون بهم اعلام کنین.

قطعا نظر شما برام کاملا مهم و ارزشمنده و اگه شما تمایلی به حظورم نداشته باشین...بر خلاف میل باطنیم دیگه به عنوان نویسنده با وبلاگ همکاری نمی کنم.اما قطعا به عنوان هوادار

پشتیبان وب و نویسنده هاش خواهم بود.فقط خواهشا....دختر خانوما تو کامنت هاشون بحث رو به فمنیسم و این جور حرفا نکشن .چون من عمرا تو این زمینه ها کم نمی یارمپس لطفا

الکی تلاش بیهوده نکنیناحساس میکنم برای اولین تجربه بدک نبود.تا نظر شما عزیزان چی باشه

نظرتو بخورم!!

 

نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387| ساعت 7:56| توسط | |

سلام.. اومدم یه پستی بذارم، دیدم چیزی قشنگ تر از این پیدا نمی کنم. متن ترانه ی «تنفس آزاد» از پویا بیاتی... امیدوارم به تک تک بیت هاش توجه کنید... بالاخره اینم یه جورایی از دلتنگی ها و از چیزایی که ممکنه هرکدوم ازما تو خلوت با خدا بگیم حرف می زنه....

آی خدا دلم واست تنگ شده...

 

توی خلوت پر از همهمه ام

که صدایی به صدا نمی رسه

اگه می تونی منو دعا بکن

من که دستم به خدا نمی رسه

 

آسمونا ارزونی پرنده ها

جای آسمونا یه قفس بده

همه ی دارو ندارمو بگیر

هر چی بودمو دوباره پس بده

 

باز هم هیچ راهی به مقصد نرسید

من هزارویک شبه معطلم

تا ته جاده ی دنیا رفتم و

بازم انگار سر جای اولم

 

چرا دنیا با تموم وسعتش

مرهمی برای زخم من نداشت

پای هرچی که دویدم آخرش

حسرت داشتنش و تو دلم گذاشت

 

سر رو شونه های سنگ روزگار

قد این فاصله هق هق می کنم

دارم از ثانیه ها سیر می شم

دارم از دوری تو دق می کنم

 

پشت خنده های مصنوعی من

دل به این بغض گلو شکن بده

روزگار سردمو ورق بزن

دست مهربونتو به من بده

 

گم شدم توی شبی که خودمم

شبی که حتی یه فانوس نداره

منو با خودت ببر به روشنی

آخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره

 

هی لک زده دلم واسه یه هم زبون

شیشه ی دل همه سنگ شده

می دونی دلیل گریه هام چیه؟

آی خدا دلم واست تنگ شده

 

آی خدا دلم واست تنگ شده

 

آی خدا دلم واست تنگ شده

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387| ساعت 19:32| توسط شبنم| |

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

 

و باز هم دلتنگی...

 

چه حس غریبی ست این دلتنگی، حسی که مجبورت می کند کنار نور یک شمع کوچک بنویسی و با خود بگویی: چه حس شاعرانه ای!

 

تاریکی را دوست ندارم، چرا  که سکوت لحظاتم را چندین برابر می کند.

 

اگر می خواهم بنویسم، این میل به نوشتن صرفاً به خاطر آرام شدن نیست...

 

من می نویسم چون نمی توانم فریاد بزنم... بغضی گلویم را می فشارد، بغضی که هرگز نترکیده...

 

چه حس غریبی ست این دلتنگی، حسی که هیچ گاه شاعر را رها نمی کند... اما شاعر همواره در حال سرودن است... نمی دانم، شاید

 

دلتنگی ها حس شاعرانگی  اش را چندین برابر می کند...

 

از تنهایی بیزارم... آخر این سکوت کهنه، در تنهایی معنا می یابد... هر چند، وسعت این سکوت، به قدری ست که لحظه های کوچک

 

با هم بودن را نیز از ما می گیرد و در عمق صداها و نواهای همیشگی نیز نفوذ می کند...

 

چه دنیای غریبی ست، از سرزمین نور آمده ایم و در تاریکی فرو خواهیم رفت...

 

اما این تاریکی محدود به جسم ماست... چون اگر این تاریکی دنیا ما را رها  کند، نشانی از نور اخروی و ابدی که وعده ی راستین معبودمان

 

است، خواهیم یافت... نوری که روحمان را در بر می گیرد...

 

من از غنچه ی غمگینی که در میان هزاران خار روییده است، تنهاترم...

 

چه کسی وسعت تنهایی مرا درک خواهد کرد؟... اشکالی ندارد، این نیز بگذرد...

 

شمع به من وفا نمی کند، همانطور که به پروانه وفا نکرد...  نورش رفته رفته کم می شود و ناگهان، خاموشی همه جارا فرامی گیرد...

 

من از تاریکی بیزارم. اما چگونه از آن بگریزم در حالی که شمع آن را به من هدیه  خواهد داد؟!

 

از شمع نیز بیزارم... زیرا او روشنایی کاذب را به ما می بخشد تا همچنان که روح ما در ظلمت غرق می شود، احساس کنیم در روشنایی هستیم

 

و در تاریکی  بسوزیم و نابود شویم و... ای وای بر تاریکی...

 

و نور شمع همچنان کم و کمتر می شود و حس شاعرانگی شاعر را بیش از پیش بر می انگیزد:

 

 

شمع جادوی سکوت آدمکهاست

 

                  فرجام حیات پروانه ی تنهاست

 

                                       در عصر جفا و ظلم و تنهایی انسان،

 

                                                  گویند که شمع، سوزاننده ی دلهاست

 

 

وبه قول شاعری شاید همچو من ... :

 

 

شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟

 

               گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی

 

                             سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد:

 

                                                  گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

   

   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com                               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com                             

                                                                                                                                   بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com                                                                                                                                                                   بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

                                                                                             

و حالا یک نفس عمیق، سرنوشت یک شمع کوچک و در حال خاموشی را در دست می گیرد، و لحظه ای  بعد، تاریکی، و باز هم

 

تاریکی، و باز هم...

 

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

            اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

                              
نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387| ساعت 22:38| توسط شبنم| |

سلام... فکر کنم از مطلبی که مهتاب گذاشته بود فهمیدین که من تصمیم دارم نوشتن این وبو ادامه بدم... خب یه سری از چیزایی هستن که یهویی می رن تو ذهن آدم و دوباره میان بیرون... این اتفاقا رو زیاد جدی نگیرین... از این اتفاقات پر از رمز و راز تو زندگی خیلی از ما ها رخ میده... اتفاقاتی که می تونه دید هر کدوم از ما رو نسبت به زندگی باز تر کنه...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 خب، با یه خاطره چطورین؟

 

 

شرح خاطره:

امروز امتحان دین و زندگی داشتیم...

منم که مثلا از اونایی شده بودم که کتابو جوییدن، در حالی که حتی کتابو درست و حسابی ورق هم نزده بودم... خوب دیگه... ما اینیم!!!!

با اعتماد به نفس کامل از اینکه کل کتابو بلدم قبل امتحان رفتم پیش مائده و در مورد وبلاگ و ... باهاش گفت و گو کردم....

من و مائده هم که چقدر این معلم دین وزندگی مون و دوست داریم(خیلییییی زیاددددد!!!!) راجع به همین هم کمی با هم گفت و گو کردیم...حالا نکته جالبش اینجاست: مائده گفت:چقدر این معلم دین و زندگیمون با ما خوبه واقعا، الان فقط کافیه بیاد تا... تا مائده اینوگفت، سرو کله ی دبیره هم پیدا شد....

و تو اون لحظه دیگه خنده امانمون نداد... بعد از اونم من فقط یه دعا می تونستم بکنم:خدایا! راه راست را به سوی ما هدایت کن!!!!!!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

اینم از دین و زندگی...

چیکارش می شه کرد؟

 

فقط امتحان زبان فارسیو ندادیم،معلوم نیست این دبیر ادبیاتمون واسه زبان فارسیمون چه سوالات خوشگلی داده.

همه دبیرامون فکر می کنن چون ما سمفادی (سمپادی) هستیم سوالامون باید سخت تر باشه... هر کدوم سعی می کنن تا می تونن سخت تر سوال بدن... ماهم  که خدا رو شکر کم نمیاریم!!!!!!!!

 

این سریال های تلویزیون هم که.....

در حال حاضر من به سریال های یوسف و جومونگ به عنوان دو سریال طنز نگاه می کنم.مخصوصا جومونگ با اون سانسور های لفظی ش.بفرمایین چایی!! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com اگه مترجما و دوبلرای جومونگ وقتشونو با این کا را نمیگذروندن با این ذهن وسیع احتمالا پروفسور می شدن، یا شاید هم فیلسوف!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com 

 

دلم واسه خاطرات شمشیر بازی هم تنگ شده... از وقتی امتحانات شروع شده حتی یه بار هم نتونستم برم باشگاه... ایشالا شنبه می رم... امیدوارم خواهران و برادران کادر باشگاه این غیبت منو مورد عفو قرار بدن...

 

خب دیگه... گفتنی ها کم نیست... این استرس ها و غم غصه ها تموم شدنی نیست... پیامی که این پست براتون داره در مورد همینه:

 

 

پیام:

روزگار هیچ وقت تو اذیت کردن به ما کم نمی ذاره... این ما هستیم که باید محکم و با اراده در راه رویاها و اهدافمون گام برداریم... شما خودتون می تونید زندگیتونو همون طور که دوست دارین بسازین...اجازه ندیدکه روزگار تقدیرتون رو رقم بزنه... فرض کنید که تقدیر شما مثل یه کتابه... حالا اگه این کتابو ورق بزنید، می بینید که همه صفحاتش خالی و بدون نوشته ست... اگه این کتابو به دست روزگار نامناسب بسپارید، بزرگترین خطای زندگیتونو مرتکب شدید... چون:

 

سرنوشت ننوشت ... گر نوشت بد نوشت ...

اما باور کن نمی توان سرنوشت را از سر نوشت

 

درسته، تو خودت، همین حالا، باید اونو بنویسی........

 

نمی خوای شروع کنی؟

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

اخطار: پیام های4sat2  رو جدی بگیرید!

 

 

لطفا نظرات ارزشمندتون رو در مورد:1. پیام امروز 4sat2 2. موضوعات مطالب

3. بهتر شدن وبلاگ.  و موضوعات دیگه از ما دریغ نکنید... صمیمانه منتظرتون هستیم!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 

نوشته شده در شنبه 28 دی1387| ساعت 15:56| توسط شبنم| |

سلام دوستان. ممکنه که این شعر آخرین مطلبی باشه که تو این وبلاگ می ذارم. بعد از این ممکنه حتی این وبو حذف کنم. البته این هنوز قطعی نیست و ممکنه که نظرم عوض بشه و تو جمع شما عزیزان بمونم. به هر حال اگه قرار باشه برم از همین حالا با شما خداحافظی می کنم. دوستانی که دوست دارن بعد از این باز هم در جریان آثار و اشعار من باشند می تونن از طریق ایمیل با من ارتباط برقرار کنن.

اینم از ایمیل:baran_mas@yahoo.com            

 

امیدوارم از شعر جدیدم خوشتون بیاد.

 

 

تو ای سرود زندگی...

 

نوای تو چگونه است

تو ای سرود زندگی

تویی که یک کلام تو

سکوت را نثار کرد

سکوت سهم من نبود

سکوت سهم عاشق است

تو ای سرود زندگی

به من بگو نوای تو

چگونه نور عشق را

به قلب من نثار کرد

سکوت سهم من نبود

عشق، از آن من نبود

عشق اگرچه تلخ نیست،

قسمت قلب من نبود

تو ای نوای قلب من

تو ای سرود زندگی

پاسخ قلب خسته را

پس تو چرا نمی دهی

نگو که در نوای ساز

در این دمِ ترانه ساز

تو هم سکوت کرده ای

تو ای سرود زندگی

کلام تو چگونه است

که آن زمان که خواندمش

بغض من آرام شکست

بغض من از غصه نبود

بغض من از عشق نبود

در این سکوت لحظه ها

قسمت من اشک نبود

خسته و درمانده شدم

از این سکوت لحظه ها

تو ای سرود زندگی

چرا رها نمی کنی

از این سکوت بد، مرا

دلم اسیر درد شد

چشمم تهی ز اشک شد

اشک من آرام گریخت

دلم چرا رها نشد؟

دلگیرم از درد و سکوت

از این اتاق سوت و کور

تو ای نوای قلب من

کو سهم من از عشق، کو؟

سفر که سهم من نبود

رفتن فقط بهانه بود

بهانه ای برای دل

که سرد و بی ستاره بود

سفر سکوت عشق بود

عشق مسیر جاده بود

تو ای سرود زندگی

سکوت تو چگونه بود

چرا تو را بخوانمت؟

تو ای سرود زندگی

مگر سکوت لحظه ام،

تو را زیاد من نبرد؟

خدا برای من بس است

خدا رفیق لحظه هاست

دلم زِ آواز تهی ست

سکوتم اما پرصداست

تو را صدا نمی کنم

تو ای نوای زندگی

من از سکوت تو پرم

تو از صدای من تهی

خدا برای من بس است

خدا پر از ترانه هاست

خدا همیشه با من است

خدا رفیق لحظه هاست...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387| ساعت 14:51| توسط شبنم| |

Image and video hosting by TinyPic

سلام

 

 

پاییز هم گذشت. درست مانند بهار و تابستان که آمدند و رفتند و به خاطره ای دور و دراز مبدل شدند. پاییز که می آمد، با خود می اندیشیدم

 

که بهترین لحظات امسال نزدیک می شود. من چه می دانستم که همین لحظات همیشه شیرین این بار به خاطره ای تلخ بدل خواهد شد...

 

خاطره؟ خاطره نه، لحظات تلخ... لحظاتی که شاید هیچ گاه فراموش نشوند...

 

پاییز غمگین نیست... پاییز مسرور است... ای پاییز مسرور، چرا  این بار برای من، غم را  به  ارمغان آوردی؟    ای  کاش کاری 

 

می کردی که با ناراحتی با تو وداع نکنم. ای کاش می گذاشتی که ازصدای  باران و خش خش برگ های زرد و نارنجی خاطره ای خوش

 

داشته باشم. ای پاییز، چرا این بار با من ناسپاسی کردی؟

 

من غمگینم... غمگین تر از همیشه... هر گاه به پاییز پشت سرم  نگاه می کنم، آرزو می کنم که شب یلدایش نیز بگذرد تا من با خیالی آسوده

 

اما مردد ،به  دنبال راه چاره ای برای فراموش کردن این پاییز غم انگیز باشم.

 

چرا پاییز شعرهایم را به نبرد می خواند؟

 

من فقط می خواستم آسوده زندگی کنم. ای پاییز زندگی ام، تو بگو، این همه پریشانی برای چیست؟

 

ای کاش می توانستم در دنیای خودم کلبه ای بسازم و تنها و آسوده در آن زندگی کنم.

 

پاییز من! چرا مجبورم کردی سنگ صبور دیگران باشم در حالی که خود  سنگ صبوری می خواستم؟

 

پاییز زندگی مرا رها کرد و این بار تنها کسم خداست. خدایی که در طول زندگی هیچ گاه تنهایم نگذاشته است...

 

خدایا، آرامش را به قلبم باز گردان تا با تکیه برتو، در راه رویاهایم گام بردارم...

    

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             شبنم (باران)

 

 

یادتون نره که جوجه هاتونو بشمرید...

 

امیدوارم شب یلدایی خوب و پر از خاطره داشته باشید.......

                   

                                          از طرف بارانِ سکوتِ پاییز، شبنم

 

 

 

نوشته شده در شنبه 30 آذر1387| ساعت 21:16| توسط شبنم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست