یه حس بارونی
درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...
وقتی میبوسه تو رو یاد من می افتی هیچوقت وقتی نازت میکنه یاد من می افتی هیچوقت وقتی گل میده بهت یاد میخکام می افتی وقتی زل زدی بهش یاد شکلکام می افتی... یا که نه... یاد من می افتی هیچوقت یا که نه... یاد من می افتی هیچوقت... *** وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره وقتی میخندی بهش برای خندههات میمیره وقتی با همدیگهاین کنار هم این ور و اون ور وقتی چشغره میری واسه چشات میزنه پرپر *** تو رو دوست داره مثل من یا که نه تو رو روو چشاش میذاره یا که نه تو رو دوست داره مثل من یا که نه تو رو روو چشاش میذاره یا که نه.... مثل مــــــن، یا که نه، مـــثــل من، یا که نه، مـــــثــــــــل من.... *** وقتی آهنگی که با هم میشنیدیمو گوش میدی، یادم می افتی... اونجاهایی که باهم رفتیم، میری یادم می افتی... وقتی دوستای قدیمو میبینی از من میپرسی خیلی دوست دارم بدونم که حالت چطوره راستی *** هنوز عکسامو نگه داشتی یا نه؟ هوای طوطیمونو داشتی یانه؟ یاد من می افتی هیچ وقت... *** وقتی گریه میکنی سرتو بغل میگیره وقتی میخندی بهش برای خندههات میمیره وقتی دلگیره ازت تو رو میبخشه مثل من واسه خندوندن تو میکشه نقشه مثل من *** تو رو دوست داره مثل من یا که نه اشکات رو تنش میباره یا که نه *** تو رو دوست داره مثل من یا که نه تو رو روو چشاش میذاره یا که نه مثل مــــــن، یا که نه، مـــثــل من، مـــــثــــــــل من.... تو رو دوست داره مثل من؟ «هاتف» پ.ن:خیلی قشنگه...نه؟ خودم که خیلی دوسش دارم...
«آيا هنوز مرا به خاطر مياوري؟» آيا هنوز مرا به خاطر مياوري من همان کهنه درخت پيري هستم که روزي تکيه گاه تو بودم سايه بان وجود خسته تو بودم آيا هنوز مرا به خاطر مياوري من همان ستاره کوچکي هستم که در تاريکي شب چشمانت سوسوي چشمان مرا از دور مي بلعيد آيا هنوز به خاطرت هست من همان پوسيده فرش کنج اتاقت هستم که در زير قدمهايت لگدمال شدم و همان سوخته شمعي که هستيم را نفس گرم تو پايان داد آيا مرا به ياد مي آوري من همان گل سرخي هستم که از باغچه قلبت چيدي و به دست کودکي دادي تا پرپرش کند و به دست باد بسپارد مي دانم که در خاطرت نيست ياد من مي دانم که اکنون برايت جز پاره پاره هاي تکه کاغذي سوخته بيش نيستم که مرا به زباله دان تاريخ سپرده اي مي دانم… «ای همزاد، ای همراه.. ای هم سرنوشت..» هردومان حیران بازی های دوران های زشت شعرهایم را نوشتی، دست خوش! اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟؟؟ «فریدون مشیری» نمی دونم چرا یهو تصمیم گرفتم بنویسم.... احساس می کنم خیلی خسته ام.... و نمی دونم باید چیکار بکنم... تا حالا شده احساس کنید همه ی در های دنیا به روتون بسته شده؟ اگه نه که امیدوارم هیچ وقت چنین اتفاقی براتون نیفته... و اگه آره.... می شه بگین راه حلش چیه..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوابم میاد... سرم درد می کنه..... ولی اصلا حس خواب ندارم.... مرتب سوتی می دم... کارم شده سوتی دادن و چرت و پرت گفتن و ادای آدمای سرخوش و شاد رو درآوردن.... درحالی که تو افکارم هیچ وقت سوتی ندادم...هیچ وقت به چیزای بی ربط و چرت فکر نمی کنم و تو ذهنم هرگز خودمو در کنار آدمای اطرافم شاد احساس نمی کنم... احساس می کنم که دیگه خودم نیستم... شاید ... نمی دونم..... خسته شدم... از بازیگر بودن واسه آدما.... من بازیگر شدم... در غیر اینصورت مجبور بودم فریاد بزنم: دلتنگی هامو... و همه ی اون چیزایی که آدما دوست ندارن بشنون.... من از نگاه های خیره ی اونا وخنده های تمسخرآمیز و رفتار دیوانه وارشون بیزارم... نمی تونم تحمل کنم..... و حالا هم از اینکه واقعا خودمم ولی تو ظاهر یکی دیگه خسته شدم... از طرفی نمی تونم خودم نباشم و سخت تر اینکه مثل اونا باشم ـچون از رفتارشون متنفرم ـ ... و از طرف دیگه هنوز جرأت فریاد زدن ندارم.... یعنی تو این دنیای به این بزرگی کسی نیست که حرف منو درک کنه... که کمکم کنه فریاد بزنم و بغضمو بشکنم... چرا هر راهی که توش پا می ذارم به بن بست می رسه؟ چرا نمی تونم چیزی از دلتنگی هام بگم.......................... خسته شدم............ خدایا................................................................................. صبر و شکیبایی یعنی چی؟ من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یأسی که تورو از خاطرم برده ..... به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو... یهو یادم افتاد... شعر ش مال پویا بیاتیه و علی لهراسبی خونده.... خیلی قشنگه... نه؟ تمام کارم شده آهنگ و ترانه گوش کردن و فکر کردن به این که کدومش و چرا قشنگ تره و درست تره و احساسش به حس من نزدیکتره و........ اینم قشنگه ..نه؟ زندگی جدیدمو میگم!!! دیگه تحمل هیچ چیزیو ندارم..... از این بیهوده چرخیدن چه حاصل؟ پیاده می شوم دنیا... نگهدار!!! (زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد...) حس غریب؟ ...... دست بردار سهراب.... به قول خودت: دل خوش سیری چند؟؟؟ دیگه نمی تونم ادامه بدم... حالا دگه حتی از نوشتن هم خسته شدم...... می خوام این پستو با این شعر از سهراب به پایان برسونم: چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گاری چی مرد گاری چی در حسرت مرگ................... نیمه شرافتمندانه زندگی هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید. نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟ بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی. ويلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟» گفتم: «نه گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ گفتم: «نه» گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟ گفتم: «نه» گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟ گفتم:«نه» گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟» گفتم: «نه» گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟» گفتم: «آره...نه...نمی دونم..» ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت جواب دادم: «نه» ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی» مي خواهم بدون اسارت دوستت بدارم، با آزادي كنارت باشم، بدون اصرار تو را بخواهم، با احساس گناه تركت نكنم، با سرزنش از تو انتقاد نكنم و با تحقير به تو کمك نكنم، و اگر تو نيز با من چنين باشي، يكديگر را غني خواهيم ساخت .... بعضی وقتها بعضیها که دلت به بودنشان قرص بوده و یک روزی رفته اند { به هر دلیلی } باز می گردند و نمیدانم چرا فکر می کنند، جایگاهشان همان طوری دست نخورده و خالی باقی مانده ، من آدمهایی را که بعضی وقتها ، بعضی فصلها، و بعضی ساعتها میتوانند دوستم بدارند، نمیفهمم، بنابر این وقتی باز می گردند از بودنشان رنج می کشم! سلام داشتم ترانه ی علی لهراسبی رو که پویا بیاتی شعرشو گفته گوش می کردم.(می خوام عاشق بشم اما....) با خودم فکر می کردم پویا بیاتی چقدر خوب می تونه احساسشو تو قالب کلمات بیان کنه... خدایا فاصله ت تا من خـودت گــفتی که کـوتــاهــــه از ایـــنـجــا کـه مـــــــن ایـــســــتـــــــــــادم چقــــدر تـــــــا آســــــمــــــون راهــــــــــــــــــــــــــــــه پ.ن: می دونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده..... ای یادگار روزهای زرد پائیز کاش می فهمیدی! چه شب تاریکی... چه شب تاریکی... ماه پنهان شده از تنهایی آسمان تیرهتر از تنهایی من و تنهایی من خسته از این درد و سکوت، توی تنهایی شب که گنگ و مبهم مانده است، خسته و خیره به خلوت دلم می نگریم منو تنهایی من خسته و تنها ماندیم من تنها نه دل سوخته و چشم به ره، و نه از دوری تو شاکی، نه... توی تنهاییام از رفتن تو حرفی نیست توی تنهایی من حرف دل از مرگ گل است توی تنهایی من سکوت باران مرگ است توی این خلوت دل عشق سراب و خواب است عشق تو خالی از احساس و شگفتیها بود عشق تو عشق نبود، عادت بود عشق من میان عادت دل تو گم شد عشق من دیگر نیست!!! عشق من دیر زمانی ست که در تاریکی ست همچو تاریکی شب محو و سیاه خالی از پرتو تابندهی ماه... ماه من کو؟ کجا رفته مگر؟ ماه من قصه نبود ماه من تنها بود... عشق من همچو شب است... ماه شب رفته و پنهان شده از تنهایی ماه عشق من چه؟ ماه من رفته دگر عشق من تاریک است ماه من نیست، کجا رفته مگر؟ ماه من، نزد من آی! آسمان دل من روشن کن گر نخواهی عشق را تاریک، تو، خلوت و تنهاییام را از کنارم دور کن ماه من دوری بس است، بازگرد و این شب تاریک را پر نور کن... لحظهی دیدار نزدیک است باز من دیوانهام مستم باز میلرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های، نخراشی به غفلت گونهام را، تیغ های، نپریشی صفای زلفکم را، دست و آبرویم را نریزی دل! ای نخورده مست، لحظهی دیدار نزدیک است... شيطان ونمازگزار مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند. مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد: ((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد. بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. داستان: کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي دانيد چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير دريافت کنيد. پارسائي شما مي تواند خانواده و قوم تان را بطور کلي نجات بخشد. اين کار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد. يك همچو برادري... داستاني جالب و خواندني سلااااااااام ببخشید که مدتی نبودم آپ کنم…. ولی حالا با یه پست کمی تا قسمتی جالب اومدم… فقط اومدم یه خاطره تعریف کنم!!!! آبروی هر چی سمپادیه بردم!!!!! یه مثال: امروز خواهرم بهم گفت:«شبنم جان، کمی در داخل اون گلدون آب بریز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» منم یه لیوان(فکرشو بکنید، لیوان!!!) برداشتم و پر آب کردم… نشون خواهرم دادم گفتم اینقد خوبه؟! گفت: این که خیلی کمه… نصف آب لیوانو خالی کردم گفتم اینقدر خوبه؟!!! «نگه کرد رنجیده بر من فقیه نگه کردن عاقل اندر سفیه»!!!!!! بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گفت راست میگن بعضی از سمپادیا…………………………… منم گفتم: معلومه دیگه. واسه چی می گن پرورش استعداد های درخشان؟ یعنی ما رو بردن اونجا که استعدادهای درخشان نهفته مونو پرورش بدن. ولی مثل اینکه زیادی شکوفا شدیم!!! خلاصه به خاطر تما این سوتی های مضحک از همه ی سمپادیا وقعا معذرت می خوام!!!! فعلا………… لاینل واترمن داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن». م.ن: روی هر پله ای که ایستادی خدا یه پله بالاتره نه واسه اینکه بگه اون خداست و تو بنده اش،بلکه واسه اینه که دستتو بگیره و تو رو یه پله بالاتر بکشه... م.ن۱: خدایا منو تو گرداب سرنوشت تنها رها نکن.. کنارم باش و به من تحملی بده تا امواج سرسخت زندگی رو تحمل کنم... م.ن۲: خدایا خیلی خسته ام............................................ م.ن۳: م.ن مخفف: من نوشت!!!! سلام. دلم واست تنگ شده بود، می خواستم باهات حرف بزنم... تصمیم گرفتم بنویسم شاید واسه اینکه نوشتن راحت تره، حداقل راحت تر از فریاد زدن... آره... می نویسم چون نمی تونم فریاد بزنم... هیچوقت نتونستم... می دونی چرا؟ چون می ترسم... همیشه ترسیدم... از اینکه نکنه یه وقت بهت بی حرمتی کنم، چون موقع نوشتن آروم ترم... از اینکه صدام بهت نرسه می ترسم...از اینکه فریاد بزنم و این مردم دیوونه که همشون از آب یه چاه خوردن بهم بخندن... شاید با نوشتن می خواستم نشون بدم که جز فریاد زدن کار دیگه ای هم بلدم... ولی اگه یه وقت نوشته هامو نخونی چی؟ اگه تویی که فکر می کردم سنگ صبور همیشگی غصه هامی،هیچ وقت نامه هامو نمی خوندی چی؟ یعنی ممکنه تو هم منو تنها گذاشته باشی؟ چند روزیه که دلم گرفته...نه، مدت هاست که دلم گرفته... اما سکوت می کردم، اما چه قد سکوت؟ یعنی تموم عمرم باید سکوت کنم؟ دیگه خسته شدم... از خودم، از آدما، از شمشیر، از کتاب، از مداد و کاغذ همیشگی، از شعر، از قلم مو و رنگ و بوم خالی که همیشه منتظر یه تصویره، یه عکس بی مفهوم... بذار منم حرف بزنم... بذار یه بار برای همیشه همه چیزمو در مقابلت بشکنم: بغضمو، سکوتمو و.......غرورمو... بذار برای یک بار هم که شده از دنیای آرایه ها و بازی با کلمات بیرون بیام و برای اولین بار تو زندگیم رک باشم... حالا که توان فریاد زدن ندارم، بذار یاد بگیرم چطور با کلماتم فریاد بزنم... همیشه فکر می کردم،نه - مطمئن بودم – که تو کنارمی. حالا هم مطمئنم. پس حرفامو گوش کن... نذار از ناتوانیم تو فریاد زدن رنج بکشم... صمیمانه به حرفام گوش کن تا تو آرامش باهات درد دل کنم... همیشه فکر می کردم واسه هدف مهمی به دنیا اومدم، فکر می کردم همه ی آدما واسه هدف مهمی به دنیا اومدن... زندگی بی معنی بود، ولی تو با رویاهای رنگین بهشت بهش مفهوم دادی... بارها ازش خسته شدم... از خودم می پرسیدم که اگه قراره برگردیم اون دنیا، پس چرا از اولش اومدیم به این دنیای پر از رنگ و ریا؟ می بینی؟ هنوزم نتونستم فلسفه ی زندگی کردن و درک کنم... ازم دلگیر نشو...تنها به خاطر ایمان به تو و اینکه بهت اعتماد داشتم زندگی کردم... حرکت کردم... افتادم، گفتی تحمل کن... خسته شدم، گفتی تحمل کن... دلم شکست، به خاطر همین آدما که مثل سایه های سیاه و سفیدی اطرافم می چرخن، ولی بازم گفتی تحمل کن... و من تحمل کردم... چون می دونستم تو این دنیا هیچکی منو بیش تر از خودش دوست نداره و تو تنها کسی هستی که منو فقط به خاطر اینکه من هستم دوست داری... تو مفهوم رویا رو بهم یاد دادی و بهم فهموندی که رویاها کمک می کنن تا بتونم آدما رو که فقط بلدن زخم زبون بزنن، تحمل کنم. رویاهایی تو ذهنم ساختم، واسه تحققشون شور و شوق پیدا کردم... زندگی تو ذهنم مفهوم تازه ای پیدا کرد... برای رویاهام جنگیدم...واسه عقایدم جنگیدم، واسه افکارم جنگیدم ... و مهم تر از همه اینکه....... متوجه شدم تو، تو لحظه لحظه ی زندگیم حضور داری و کمکم می کنی... با کمک تو قدم به قدم به رویاهام نزدیک تر می شدم، می دونستم که اگه موفقیتی به دست میارم همش به خاطر اینه که تو کنارمی... ولی .... آدما، آره، بازم اونا بودن که سد راهم می شدن، اونا بودن که می خواستن بین من و تو فاصله بندازن... اونا بودن که نا امیدم می کردن... اونا خسته ام کردن... از روی نادانی تحقیرم کردن، از روی حسادت قلبم و به درد آوردن و هر چی که خواستن گفتن... درسته... اونا حسود بودن... چون تو با من بودی، نه، تو باهمه بودی... اونا بودن که باورت نکردن، صدات نکردن، اونا هیچ وقت باور نکردن که هرجا تو رو صدا کنن، همونجایی... چون رویاهای خودشونو باور نکردن، احساسات منو جریحه دار کردن، قلبم و آزردن ، و تلاشمو، رویاهامو، ایمانمو، غرورمو، همه رو زیر سوال بردن... و من خسته شدم... رنج کشیدم... و تو باز هم گفتی تحمل کن... و من با اینکه از تحمل خسته شده بودم باز هم به خاطر تو تحمل کردم... چون تو کنارم بودی و بهم آرامش می دادی... گفتی تحمل کن... همیشه همینو می گفتی. می گفتی اگه بخوای فرصت زندگی رو که واسه تحقق رویاها بهت دادم نابود کنی واسه همیشه باهات قهر می کنم... نمی خواستم باهام قهر کنی، نمی خواستم از دستت بدم، آخه تو تنها دوست من بودی... تو تنها کسی بودی که بهم آرامش می داد... به جز تو کسی رو نداشتم... به خاطر تو تحمل کردم... چون می خواستم پیشم بمونی... چون می دونستم اگه از پیشم بری دلم واست تنگ می شه... من تحمل کردم... ولی روز به روز غمگین تر می شدم از این دنیا و آدماش.. و این غم پاهامو سست می کرد... تو گفتی بمون... گفتی تلاش کن... گفتی موفق شو... ولی من با دل شکسته و پاهای خسته چطور می تونستم ادامه بدم؟ ولی هنوز امیدی بود: ایمان به تو و حضورت به من توان تازه ای می داد... نمی خواستم از پیشم بری... نمی خواستم حضورت رو ازم بگیری... تو گفتی بازم تحمل کن... از بهشتت گفتی... و من پرسیدم: خدایا... چرا باید اینقدر تحمل کنم؟ من تموم این مدت برای چیزی که اسمش زندگیه جنگیدم و به خاطر تو تحمل کردم... اما من چطور می تونم بازم این همه ناراحتی رو تحمل کنم؟ «زندگی می گن برای زنده هاست اما خدایا، بس که ما دنبال زندگی دویدیم برید این دل» تو بازم گفتی تحمل کن اما... اما دیگه خیلی دیر شده بود... من تو رویاهای دور و درازم غرق شده بودم فقط واسه اینکه دیگه نتونستم تحمل کنم. گفتی زندگی تو نابود نکن، منم نابودش نکردم... یه راه واسم مونده بود اونم اینکه از زندگی و آدماش فاصله بگیرم و تو دنیایی که واسه خودم، تو تنهایی و خلوت درست کرده بودم غرق بشم... حالا دیگه فقط با خودم حرف می زدم و با تو که فکر می کردم تو دنیای کوچیکم هستی و حرفامو می شنوی... ولی این هم سخت بود... چون احساس تنهایی می کردم... فکر می کردم دیگه هیچ کسو ندارم... بد تر از همه این که، دیگه تو رو کنار خودم حس نمی کردم... یعنی تو باهام قهر بودی؟ احساس تنهاییم واسه همین بود؟ گریه کردم... فریاد کشیدم... واسه اینکه گذاشته بودم ترکم کنی خودمو سرزنش کردم، حالا هم نمی تونم خودمو ببخشم... می دونم که از دستم ناراحتی... می دونم که تقصیر خودمه که دیگه کنارم نیستی... شاید تنهام گذاشتی... ولی تو مهربون تر از اونی هستی که نتونی منو ببخشی...شاید داری امتحانم می کنی، شایدم دارم تقاص پس میدم... چه روزگار غریبی، زمانی اونقد بهم نزدیک بودی که بدون به زبون آوردن کلمه ای حرف دلمومی خوندی ولی حالا... حالا اونقدر ازت دورم که حتی فریادم بهت نمی رسه... شاید واسه همینه که دنیام پر ازسکوت شده... آره... حالا تو ازم دوری و من مدت هاست که دلم گرفته و هر لحظه مو با این تردید که تو نامه هامو می خونی یا نه سپری می کنم... خدایا! من واقعاً خسته ام... دیگه هیچ چی رو نمی تونم تحمل کنم... با من آشتی کن... من بدون تو خیلی تنهام... بذار یه بار دیگه از با تو بودن احساس آرامش کنم... بذار این سکوت هزار ساله رو بشکنم... بذار بهت بگم چقد تنهام... سرم خیلی درد می کنه... آخه این مدت که دور از تو بودم هیچکس نبود که به حرفام گوش کنه... من مجبور بودم حرفامو پشت انبوهی از آرایه های ادبی پنهون کنم چون از گفتنشون به این آدمایی که باعث شدن من از تو دور بشم می ترسیدم... امروز برای اولین بار بعد از مدت ها تصمیم گرفتم ساده و بی پرده بنویسم چون خسته شده بودم... چون دلم واست تنگ شده بود... دلم می خواد سرمو روی شونه های مهربونت بذارم و آروم گریه کنم... دلم می خواد باهات درد دل کنم... دلم می خواد تو آغوش تو به خواب برم... یه خواب آروم و راحت، واسه همیشه... خوابی که چشم روحمو واسه همیشه به روی این دنیا ببنده... خدایا، کمکم کن... صدامو بشنو... باهام دوست باش... «نذار باور کنم تنهای تنهام، نمی خوام با کس غیر از تو باشم...» اگه تو باهام نباشی دنیا واسم از جهنم بدتر می شه... در این صورت چه دلیلی داره از جهنم بترسم؟ به حرفام گوش کن... بذار از تموم لحظه های تلخ تنهاییم بگم که از مرگ بدتر بود...و از گریه هام... می خوام برای اولین و آخرین بار تو زندگیم فریاد بزنم و بلند بگم: می دونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده... آيا خدا هست ؟ مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. پ.ن:اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.او جانشین تمام نداشتن هاست... پ.ن۲: خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام ! پ.ن۳: می دونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده... ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم. از دل افروزترين روز جهان فريدون مشيري دستها بالا بود. هر کسي سهم خودش را طلبيد. سهم هر کس که رسيد، داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد، سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر؟ يک پاسخ پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند!
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد و تمام محتوای سفره سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟ کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟ چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری بی گمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند و من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم تو را دوست دارم گاهي كه از تو دور مي افتم به تمام ابرهايي كه بالاي سرت راه مي روند، حسوديم مي شود. آن وقت آرزو مي كنم كاش ابر كبودي بودم كه تو به خاطر باران دوستش داشتي. گاهي كه ديدنت محال مي شود، به ستاره ها چشم مي دوزم كه مرا به ياد برق نگاهت مي اندازند. و از ماه و خورشيد مي پرسم در چه روزي متولد شدند. وقتي نيستي، روحم رود سرگرداني است كه احوال تو را از همه درياها مي پرسد. موج هايي كه يك بار تو را ديده اند، هرگز به سكوت و ساحل نمي انديشند. پيراهنم از من خوشبخت تر است، چون اولين كسي است كه نام تو را از صداي تام تام قلبم مي شنود. چه كاروان، چه قطار، چه پرنده هاي آهنين، هرچه مرا به سوي تو بياورد و فاصله ما را كم كند، دوست داشتني است. مهم نيست اگر حتي همه راه را در خواب باشم. هركه تو را يك بار ببيند، شاعر مي شود. من از روز ازل شعر مي گفتم و آن ها را براي فرشته ها مي خواندم. راستي پروانههايي كه لاي دفترچه هاي خاطرات خشك شده اند هم شاعرند. روزهاي ديدار هميشه باراني است. مثل هميشه فراموش مي كنيم چتري به همراه بياوريم و حرف هايمان زير باران تازه مي شوند. در اين اتاق، در اين همه تاريكي، چه صبح دلپذيري جريان دارد. چراغ را روشن مي كنم، روياهايم بيدار مي شوند. من حتم دارم دستي كه اولين گل سرخ را در زمين كاشت، خوب مي دانست كه يك روز انبوهي از آن تقديم تو خواهد شد. الفباي دلت را دوست دارم همين حالا برايم نامه بنويس قدرت انديشه پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . دلتنگ از زمين و زمان دلتنگ از نبودن تو دلتنگ از تقويم از ساعت با آن عقربه ها يش عقربه هايي كه هميشه در كنار هم هستند اما من وتو جدا از هم... سلام. ببخشید که برای یه مدت طولانی آپ نکردم. و احتمالا بعد این هم به خاطر امتحاناتم یه مدت نتونم بیام. حالا هم اومدم که مثل همیشه از دلتنگی هام بنویسم... خیلی زود گذشت... انگار همین دیروز بود... بذارید از اولش بگم... نه می خوام از کسی انتقاد کنم، نه می خوام تعریف کنم،نه گله و نه هیچ چیز دیگه... فقط از دل خودم می نویسم...از اون چه که بهش فکر می کردم... اولش همه باهم غریبه بودیم... حتی اونایی که همو می شناختن... و من جز تعداد معدودی کسی رو نمی شناختم. چقدر از دیدن هم خوشحال می شدن و با شوق از هم استقبال می کردن. اون روز 1 مهر87 بود. یعنی روز اول مدرسه و... امروز... امروز آخرین روزشه... تفاوت امروز با اونروز اینه که اونروز همه با خنده و شادی با هم روبرو می شدن، امروز با ناراحتی و اشک و گریه. اونروز همه غریبه بودن، امروز آشنا. اونروز همه به هم سلام می دادن، ولی امروز همه فقط با دوستاشون خداحافظی می کردن. چقدر زود گذشت... انگار همین دیروز بود... با اینکه گاهی تحملش سخت بود ولی انگار به سرعت باد گذشت... این چیزی بود که از اول باید می گفتم، ولی اون اصلیه از آخر شروع می شه... امروز آسمون بارونی بود. درست مثل چشمای اون و آسمون دل من... همیشه عاشق بوی بارون بودم و صدای نم نم بارون دیوونه م می کرد. آره... امروزم داشت بارون می بارید. امروز حال و هوای دل همه بارونی بود... با اینکه بارون همیشه به دلامون آرامش و هدیه می ده، ولی بعضی وقتا هم هست که خیلی دلگیر می شه، گرچه همینش هم آرامش بخشه... امروز روز ناراحت کننده ای بود... مخوصا واسه منو مهدیس که سال بعد کلاسمون از هم جدا می شه. می دونم که قبلش هم می دونست که من می خوام تجربی بخونم، ولی انگار نمی خواست باور کنه... هر چند منو اون تابستون تو باشگاه با همیم، ولی انگار قراره دلامون بدجوری واسه هم تنگ بشه... خب...بگذریم.... ازخودم می گم... من آدم احساساتی هستم ولی انگار این احساس فقط تو مواقع تنهایی و شاعری کنارمه... شاید زمانی که باید نمی تونم بروزش بدم... ولی حالا می خوام برای اون بنویسم؛ حالا که آسمون دلم ابری تر از همیشه س . حالا که چشام بارونیه... امروزم هوا بارونی بود. حالا هم هوا بارونیه حالا که من واسه اون می نویسم. پس واسه همینه که بارون یه حس بزرگه، یا بهتر بگم: بارون بزرگترین حس دلای آدماست... پس... روزهای بارانی را به خاطر بسپار، باران شاعر را عاشق تر می کند... «حرف آخر» هوای گریه کردن و دلم یه چشم تر می خواد دوباره بغض و می شکنم خاطره ها یادم می یاد نامه هاتو وا می کنم عکستو پیدا می کنم به خاطر تو هم شده اشکامو حاشا می کن به خاطر تو هم شده یه کم می خندم الکی با گریه زیر لب می گم خداحافظ یواشکی! خداحافظ، می رم اما، پر از دلتنگی ام خداحافظ، که داغون شد، غرور سنگینم می رم اما، دلم هر جا، برم باز پیشته برم هرجا، بازم این دل، توی آتیشته به یادم باش و مثل شعله خاموشم نکن خداحافظ، خداحافظ، فراموشم نکن دلم، شکست دارم،می رم دلم، شکست دارم، می میرم «پویا بیاتی» پ.ن: خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام، خداحافظ به شرطی که نفهمی تر شده چشمام، خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید، به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید...اگه گفتم خداحافظ، نه این که رفتنت ساده ست، نه اینکه می شه با ور کرد دوباره آخر جاده ست، خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویا ها، بدونی بی تو و با تو، همینه...رسم این دنیا!!! خداحافظ خداحافظ همین حالا، خداحافظ... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هیچگاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی ای کاش تمام اینها را می دانستی ای کاش .... سلام دوستان خوبم... به خاطر اینکه یه مدت طولانی نبودم معذرت می خوام..... می خوام یه شعر کوتاه و قشنگ از مرحوم قیصر امین پور بذارم... « هر چه می دوم با گمان رد گامهای تو، گم نمی شوم راستی، در میان این همه اگر، تو چقدر بایدی! » سلام م م م م امروز یه روز خیلی خیلی مهمه (البته از نظر من) امروز سه تا مناسبت داره دوتاشو که خودتون می دونید: میلاد با سعادت حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع) این روز رو به همه شما عزیزان تبریک می گم و حالا سومیش: 25 اسفند، روز تولد کسیه که نزدیک به یک ساله که داره این وبو می نویسه. خیلی شعر دوست داره و از کودکی شعر می گه. عاشق شمشیربازیه و نزدیک به سه ساله که داره این رشته رو کار می کنه. خلاصه بگم: امروز روز تولد منه. من که نمی تونم به خودم تبریک بگم. ولی حد اقل فرصتی پیدا کردم تا روز تولدمو در کنار شما باشم. تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولدم.....؟ نظر شما چیه؟ دانی از زندگی چه می خواهم؟ من تو باشم، تو، پای تا سر تو زندگی گر هزارباره بود بار دیگر تو، بار دیگر تو... فروغ فرخزاد
اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود
اگر فکر مي کني که پس از رفتنت اشک مي ريزم
اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند
اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود
اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم
بسيار درست فکر کرده اي
خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم
پس بمان...
بمان كه گر تو بماني بهار خواهد ماند
بمان كه گر تو بماني هَزار خواهد خواند
بمان بهانه بودن ,بمان دليل سرودن
ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟
اما حقیقت این است که آنها درست فکر کرده اند که جایشان توی دلم خالی مانده، من آدمها را به سختی فراموش می کنم آخر.
اما کسی که باز می گردد، من جای گذشته اش را به او نخواهم داد، باید بکوشد که اگر راستی چیزی را می خواهد از انتهای قلبم، جای دیگری برای خودش بیابد و شاید جایی بزرگتر و غنی تر از گذشته، گرچه این دشوار است و این نه از جاه طلبی من است و نه از غرور و هیچ چیز دگر، بریدن اگر برای از نو ساختن باشد زیباست ولی اگر هوسی زود گذر باشد جذاب نیست و جای خالی کسی که می رود خالی می ماند. ولی بزرگ نمی شود. و اگر تو بزرگ شوی، آن جای خالی، کوچک و کوچک می شود، به گمانم آگاهانه باید دوستی کرد، با دل !!! با همه دل .
مهم نیست که اکنون دلت برای کسی دیگر می تپد
مهم آن است که من برای همیشه تنهایم
آنهم فقط به خاطر تو...
يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیاش آمده.
اما نمیخواست دوستش را بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک میاندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم، این است :
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
یک تست روانشناسی
سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشانی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :
یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است
و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .
به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟
چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برا یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و اما پاسخ :
ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببنید .
اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید .
یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .
نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.
بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود .
سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!![]()
خاطره اي با من هست به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در آميخته بود
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم :
هاي بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دل افروزترين روزجهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي
آسمان ياس سحر ماه نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغک تنها بسراي
همه درهاي رهايي بسته ست
تا گشايي به نسيم سخني
پنجره هاي را بسراي بسراي ...
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم
در افق
پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر غنچه ها مي شد باز
غنچه ها مي شد باز
باغ هاي گل سرخ باغ هاي گل سرخ
يک گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو در لحظه شيرين شکفتن
خورشيد چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شکوهي ... همه عالم به تماشا بر خاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
دو کبوتر در اوج
بال در بال گذر مي کردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خود
از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد هديه اي مي آورد برگهايش کم کم باز شدند
برگ ها باز شدند :
... يافتم يافتم آن نکته که مي خواستمش
با شکوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو آراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر
خوش تر از تافته ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر کن از اين گل که دهي هديه به خلق
که بري خانه دشمن
که فشاني بر دوست
راز خوشبختي هر کس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم
به خدا
نور خواهد پاشيد روح خواهد بخشيد
تو هم اي خوب من اين نکته به تکرار بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يک بار و به ده بار که صد بار بگو
دوستم داري ؟ را از من بسيار بپرس
دوستت دارم را با من بسيار بگو
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
***************************************
اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه...
براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...
| Design By : Night Skin |

