تبليغاتX
یه حس بارونی


یه حس بارونی

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...

سلام

هدفم از این پست اینه که تیکه ی جدیدمو بهتون بگم:

دیروز امتحان ریاضی داشتیم. زنگ آخر بچه ها می خواستن از دبیر دین و زندگی مون بخوان که درسو نپرسه... همینطور که بچه ها داشتن چونه می زنن من یهو گفتم:

   خانم... خواهش می کنم ....      امروز انقد امتحان ریاضی داشتیم!!!

امروز هم امتحان فیزیک... حالا بحثمون سر زبان فارسی و زبان انگلیسی بود... بازم من:

   خانم....خواهش می کنم...       امروز انقد امتحان فیزیک داشتیم!!!

بعدددددددددددددددددد.........خب... همین دیگه... فعلا...

تا پست بعدی همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپرم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 15:53 توسط شبنم| |

به دنبال کدامین قصه و افسانه می­گردی؟

در این بیغوله رد پایی از یاران نمی­یابی

چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد...

که در شهر بدان، میراثی از انسان نمی­یابی

***

در دو روز عمر کوته، سخت­جانی کرده­ام

با همه نامهربانان مهربانی کرده­ام

همدلی، هم­آشیانی، هم­زبانی کرده­ام

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست

***

من نه هرگز شکوه­ای از روزگاران کرده­ام

نه شکایت از دورنگی­های یاران کرده­ام

گرچه شکوه بر زبانم

می­فشارد استخوانم

من که با این برگریزان روز و شب سر کرده­ام

صد گل امید را در سینه پرپر کرده­ام

دست تقدیر این زمانم

کرده هم­رنگ خزانم

***

پشت سر،  پل­ها شکسته

پیش رو، نقش سرابی

هوشیار افتاده مستی

در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد

مردمی دیری ست مرده

سرفرازی را چه داند

سر به زیری، سرسپرده

***

می روم دل مردگی­ها را، ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

برکلام ناهماهنگ جدایی خط کشم

در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

 

***

در دو روز عمر خود، بسیار هرمان دیده ام

بس ملامت­ها کزین، نامردمان بشنیده­ام

 سر دهد در گوش جانم

موی هم­رنگ شبانم

من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده­ام

زین سبد، گردی ز خاکستر به خود پاشیده­ام

گر بمانم یا نمانم

بنده­ی پیر زمانم

***

 گر بمانم یا نمانم

بنده­ی پیر زمانم

 

 

                                                                                                              «داریوش اقبالی»

 

پ.ن: کاش بودی تا دلم تنها نبود...

 

نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت 17:40 توسط شبنم| |

سلـــــــــــــــام

امروز  زنگ ریاضی خیلی خنده دار بود (البته از بی­مزگی!)

کلاس به هم ریخته بود و همه با هم حرف می­زدن!

دبیرمون هم داشت پای تخته با یکی از بچه­ها تمرین حل می کرد!!!

کلاسم که پر سرو صدا....

منم صدامو گرفته بودم سرم (البته نمی­دونم، شایدم گرفته بودم دستم، ولش کنید اصلا مهم نیست) و بلند بلند می­خوندم:

خمینی ای امام... خمینی ای امام... ای مجاهد ای مظهر شرف... ای گذشته ز جان در ره هدف...

حالا نمی­دونم این وسط من یاد سرودای دوره­ی راهنماییم افتاده بودم یا اینکه خوشی زده بود زیر دلم!!!

جالب این جاست که من به اون بلندی می­خوندم و انگار هیچکی نمی­شنید!!!

 

پ.ن: واقعا نمی­دونم هدف از نوشتن این پست چی بود....

 پ.ن2: در زندگی زخم­هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می­خورد و می­تراشد...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 21:35 توسط شبنم| |

 

امروز زنگ اول شیمی داشتیم...

من که اصلا حال نداشتم... همش منتظر بودم تا زنگ بخوره...

آخرای کلاس که تقریبا 6،7 دقیقه به زنگ بود، خانم 3 که تقریبا درسشو تموم کرده بود، تخته رو پاک کرد و بعد گفت: خب....

منم برگشتم طرف ثریا و آروم گفتم: خسته نباشید!

ولی فک کن اونقدرا هم آروم نگفتم... چون خانم 3 شنید و خندید!

منم که از خنده....

بعدشم نشست لیستو کامل کرد و گفت: شما هم خسته نباشید....

 

پ.ن: امروز اصلا حال نداشتم... طوری که هرکدوم از بچه ها هم می دیدن منو حالشون گرفته می شد...

پ.ن2: چقدر نفس کشیدن سخته...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 15:19 توسط شبنم| |

از با تو بودن مي گذرم!

 

به احترام عشق از با تو بودن مي گذرم،
رهايت مي کنم
و تا ناکجاي قصه ها در سرنوشت گم ميشوم،
امّا عشق تو را به دنبال خواهم داشت
و با خود به قصه ها خواهم برد.
و تو،
آن زمان که به ناکجاي قصه زندگيت رسيدي،
فصل عشق مرا خواهي خواند،
و برايم خواهي گريست!!!

 

پ.ن: می روم دل مردگی ها را، ز سر بیرون کنم... گر فلک با من نسازد سقف را وارون کنم... بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم... در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم...

پ.ن2: یه کتاب دارم به اسم «رویای یک دلفین». خیلی دوست داشتنیه... راجع به یه دلفینه که زندگی یکنواخت دلفینای دیگه رو که فقط ماهی گیری و خوردن و خوابیدنه دوست نداره و می خواد مفهوم واقعی زندگی رو پیدا کنه ... به همین دلیل تصمیم می گیره سفر کنه تا کامل ترین موج رو پیدا کنه... تو یه جای این داستان، وقتی دلفین از تصمیمی که گرفته مردد می شه، مثل همیشه صدای دریا رو می شنوه که می گه:

 شاید معنای عشق آن باشد که یاد بگیریم به کسی اجازه دهیم که برود و یاد بگیریم که جدا شدن وجود دارد و زمانی وقت آن فرا می رسد. نباید بگذاریم احساسات راه ما را سد کنند. شاید در پایان این جدایی برای کسی که او را دوست داریم بهتر باشد...

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 13:45 توسط شبنم| |

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا
سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند...


 

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

 

پ.ن: قالب وبو  عوض کردم تا حال و هواش یکم عوض بشه...

پ.ن 2: وای من چقد نقاشی دوست دارم... یادم باشه چند تا از نقاشی هامو حتما براتون بذارم!

  

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 17:24 توسط شبنم| |

 

بیابان

 

گاهي ما نيازمند بياباني مي شويم !
بياباني براي فرياد کشيدن
با تمام وجود ...
همانجا که انساني نيست براي خيره شدن به تو
و خودت را فريب بدهي به اين اميد که فقط او صدايت را مي شنود
و آنقدر فرياد بزني که ديگر ناي حرف زدن نداشته باشي ...
گاهي ما نيازمند بياباني ميشويم
براي آنکه در آغوشش دراز بکشيم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببينيم
و ماه  را  که به تو خيره شده
ولي تا نزديکترين بيابان نزديک خانه هامان  ...  راه درازيست
شايد ... شايد بايد نگاههاي خيره ي مردم را به جان خريد
وقتي فرياد مي کشي و آنها خيال مي کنند ديوانه اي !

 

پ.ن: متنشو خودم ننوشتم... ولی کاملا حسش می کنم... دقیقا احساس منو بیان می کنه....

پ.ن:۱خیلی خسته ام... کاش زندگی انقد تکراری نبود...

پ.ن۲: خدایا! بیابان زندگی من کجاست؟؟؟؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 22:38 توسط شبنم| |

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل ديوانه ي تنها! دل تنگ!

منشين در پس اين بهت گران

مدران جامه ي جان را مدران!

مکن اي خسته درين بغض درنگ

دل ديوانه ي تنها! دل تنگ!

 

پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکي است

قيل و قال زغن وبانگ شباهنگ يکي است

 

ديدي آن را که تو خواندي به جهان يار ترين

سينه را ساختي از عشقش سرشار ترين

آن که ميگفت منم بهر تو غمخوارترين

چه دل آزارترين شد! چه دل آزارترين؟

 

نه همين سردي و بيگانگي از سر گذراند

نه همين در غمت اينگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ!

دل ديوانه ي تنها دل تنگ

 

ناله از درد مکن

آتشي را که در آن زيسته اي سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش ازاين عشق وسرافراز بمان

 

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل ديوانه ي تنها! دل تنگ!

                                                                                                                                                                                            (    فزیدون مشیری)

 

پ.ن: این نوشته مخاطب خاصی داره.

پ.ن۲: کاش خودش متوجه بشه...

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت 17:12 توسط شبنم| |

 

کاش می­شد دلتنگی­ها را به تصویر کشید...

کاش می­شد اشک­ها و فریادها را در قالب رنگ­ها و خطوط و اشکال مختلف روی صفحه­ای سفید و خالی از هیچ رسم کرد.. آن­گاه شاید فریادمان در رنگارنگ صفحه­ای سرشار از سکوت محو می­شد...

باید دلتنگی­ها را لغت به لغت حفظ کنم.. باید اشک­ها را جایگزین فریاد کنم.. باید دلتنگی­ها و اشک­هایم را با باران  بیامیزم...

اما کجاست باران؟ چرا نمی­توانم باران را فرا بخوانم؟ چرا بر شیشه­ی پنجره­ی لحظات تنهایی­ام نمی­کوبد تا سکوتم را برای لحظه­ای بشکند؟؟؟

و حالا اینجا، در میان تردیدی از جنس سکوت، شاید دست نوازشگری می­جویم تا اشک­هایم را پاک کند و برایم از امید بگوید... امیدی برای زندگی یا شاید... مرگ!!!

کاش خدا آغوشش را برای اشک­هایم می­گشود... کاش اشک­هایم آنقدر بی صدا نبود... کاش نقاشی­هایم آنقدر دلگیر نبود...

آه، باران... چرا نمی­توانم در تو غرق شوم؟ چرا نمی­توانم دلتنگی­هایم را با اشک­هایم به باد بسپارم؟

چرا دست نوازشگر خدا را بر قلب همیشه خسته­ام احساس نمی­کنم؟

خسته­ام... خسته از تمام لحظاتی که با دلتنگی گذشت، بدون هیچ تلاشی برای زندگی...

کاش زندگی­ام آنقدر بیهوده نبود... کاش زندگی­ام مال خودم بود...

زندگی چیست؟ تلاشی بیهوده برای پی بردن به تمام چیزهایی که پس از مرگ خواهی فهمید...

و آنان که صبر کردند برنده اند! بگذار تمام دنیا روی سرم خراب شود... بگذار حتی زندگی پس از مرگ هم مال برنده­ها باشد...

کاش می­شد شهرم را برای همیشه ترک کنم... کاش می­شد تمام نگاه­های آشنا را برای همیشه فراموش کنم...

کاش جایی بودم که تمام آشناها برایم غریبه بودند... و تمام نگاه­ها ناآشنا...

خدایا! سهم من از زندگی چیست؟ اتاقی که فضای آن را موسیقی غریبی پر می­کند که سکوت در آن جاری است؟

پس وسعت بیابان­هایت برای چیست؟ کاش حتی گوشه­ای از آن بیابان­های وسیع و خالی از هیچ­کس و هیچ چیز مال من بود... نه... دنیا آنقدرها هم سخاوتمند نیست...

کاش تمام دنیا در یک لحظه متوقف می­شد، و من نیز...

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت 11:36 توسط شبنم| |

 

وقتی می­بوسه تو رو

یاد من می افتی هیچوقت

وقتی نازت می­کنه

یاد من می افتی هیچوقت

وقتی گل می­ده بهت

یاد میخکام می افتی

وقتی زل زدی بهش

یاد شکلکام می افتی... یا که نه...

یاد من می افتی هیچوقت یا که نه...

یاد من می افتی هیچوقت...

***

وقتی گریه می­کنی

سرتو بغل می­گیره

وقتی می­خندی بهش

برای خنده­هات می­میره

وقتی با همدیگه­این

کنار هم این ور و اون ور

وقتی چش­غره می­ری

واسه چشات می­زنه پرپر

***

تو رو دوست داره مثل من یا که نه

تو رو روو چشاش می­ذاره یا که نه

تو رو دوست داره مثل من یا که نه

تو رو روو چشاش می­ذاره یا که نه....

مثل مــــــن، یا که نه، مـــثــل من، یا که نه،

مـــــثــــــــل من....

***

وقتی آهنگی که با هم می­شنیدیمو گوش می­دی،

یادم می افتی...

اونجاهایی که باهم رفتیم، می­ری

یادم می افتی...

وقتی دوستای قدیمو می­بینی

از من می­پرسی

خیلی دوست دارم بدونم

که حالت چطوره راستی

***

هنوز عکسامو نگه داشتی یا نه؟

هوای طوطی­مونو داشتی یانه؟

یاد من می افتی هیچ وقت...

***

وقتی گریه می­کنی

سرتو بغل می­گیره

وقتی می­خندی بهش

برای خنده­هات می­میره

وقتی دلگیره ازت

تو رو می­بخشه مثل من

واسه خندوندن تو

می­کشه نقشه مثل من

***

تو رو دوست داره مثل من یا که نه

اشکات رو تنش می­باره یا که نه

***

تو رو دوست داره مثل من یا که نه

تو رو روو چشاش می­ذاره یا که نه

مثل مــــــن، یا که نه، مـــثــل من،

مـــــثــــــــل من....

 

تو رو دوست داره مثل من؟

                                                                                

         «هاتف»         

 

دانلود رویای آبی

 

پ.ن:خیلی قشنگه...نه؟ خودم که خیلی دوسش دارم...

           

نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 22:18 توسط شبنم| |

 

«آيا هنوز مرا به خاطر مياوري؟»

 

آيا هنوز مرا به خاطر مياوري

من همان کهنه درخت پيري هستم

    که روزي

         تکيه گاه تو بودم

             سايه بان وجود خسته تو بودم

 

آيا هنوز مرا به خاطر مياوري

من همان ستاره کوچکي هستم

    که در تاريکي شب

         چشمانت سوسوي چشمان مرا

                 از دور مي بلعيد

 

آيا هنوز به خاطرت هست

من همان پوسيده فرش کنج اتاقت هستم

    که در زير قدمهايت لگدمال شدم

و همان سوخته شمعي

    که هستيم را نفس گرم تو پايان داد

 

آيا مرا به ياد مي آوري

من همان گل سرخي هستم

    که از باغچه قلبت چيدي

         و به دست کودکي دادي

             تا پرپرش کند و به دست باد بسپارد

 

مي دانم که در خاطرت نيست ياد من

مي دانم که اکنون برايت

    جز پاره پاره هاي تکه کاغذي سوخته بيش نيستم

         که مرا به زباله دان تاريخ سپرده اي

             مي دانم…

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 13:21 توسط شبنم| |

با قلم می گویم:

 «ای همزاد‌، ای همراه..

                                    ای هم سرنوشت..»

    هردومان حیران بازی های دوران های زشت

شعرهایم را نوشتی،

                                 دست خوش!

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟؟؟

                                                       «فریدون مشیری»

 

نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 16:25 توسط شبنم| |

اگر فکر مي کني....
اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود
اگر فکر مي کني که  پس از رفتنت اشک مي ريزم
اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند
اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود
اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم
بسيار درست فکر کرده اي
خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم
پس بمان...
بمان كه گر تو بماني بهار خواهد ماند
بمان كه گر تو بماني هَزار خواهد خواند
بمان بهانه بودن ,بمان دليل سرودن

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 20:29 توسط شبنم| |

سلام

نمی دونم چرا یهو تصمیم گرفتم بنویسم....

احساس می کنم خیلی خسته ام....

و نمی دونم باید چیکار بکنم...

تا حالا شده احساس کنید همه ی در های دنیا به روتون بسته شده؟

اگه نه که امیدوارم هیچ وقت چنین اتفاقی براتون نیفته...

و اگه آره.... می شه بگین راه حلش چیه..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوابم میاد... سرم درد می کنه..... ولی اصلا حس خواب ندارم....

مرتب سوتی می دم... کارم شده سوتی دادن و چرت و پرت گفتن و ادای آدمای سرخوش و شاد رو درآوردن....

درحالی که تو افکارم هیچ وقت سوتی ندادم...هیچ وقت به چیزای بی ربط و چرت فکر نمی کنم و تو ذهنم هرگز خودمو در کنار آدمای اطرافم شاد احساس نمی کنم...

احساس می کنم که دیگه خودم نیستم... شاید ... نمی دونم.....

خسته شدم... از بازیگر بودن واسه آدما....

من بازیگر شدم...

در غیر اینصورت مجبور بودم فریاد بزنم: دلتنگی هامو... و همه ی اون چیزایی که آدما دوست ندارن بشنون....

من از نگاه های خیره ی اونا وخنده های تمسخرآمیز و  رفتار دیوانه وارشون بیزارم...

نمی تونم تحمل کنم.....

و حالا هم از اینکه  واقعا خودمم ولی تو ظاهر یکی دیگه خسته شدم...

از طرفی نمی تونم خودم نباشم و سخت تر اینکه مثل اونا باشم ـچون از رفتارشون متنفرم ـ ...

و از طرف دیگه هنوز جر‌أت فریاد زدن ندارم....

یعنی تو این دنیای به این بزرگی کسی نیست که حرف منو درک کنه... که کمکم کنه فریاد بزنم و بغضمو بشکنم...

چرا هر راهی که توش پا می ذارم به بن بست می رسه؟

چرا نمی تونم چیزی از دلتنگی هام بگم..........................

خسته شدم............

خدایا.................................................................................

صبر و شکیبایی یعنی چی؟

من از تکرار بیزارم

از این لبخند پژمرده

از این احساس یأسی که

تورو از خاطرم برده

.....

به تاریکی گرفتارم

شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم

عذاب کهنه ی خوابو...

 

یهو یادم افتاد... شعر ش مال پویا بیاتیه و علی لهراسبی خونده....

خیلی قشنگه... نه؟

تمام کارم شده آهنگ و ترانه گوش کردن و فکر کردن به این که کدومش و چرا قشنگ تره و درست تره و احساسش به حس من نزدیکتره و........

اینم قشنگه ..نه؟ زندگی جدیدمو میگم!!!

دیگه تحمل هیچ چیزیو ندارم..... 

از این بیهوده چرخیدن چه حاصل؟                پیاده می شوم دنیا... نگهدار!!!

 

(زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد...)

حس غریب؟ ...... دست بردار سهراب.... به قول خودت: دل خوش سیری چند؟؟؟

دیگه نمی تونم ادامه بدم... حالا دگه حتی از نوشتن هم خسته شدم......

می خوام این پستو با این شعر از سهراب به پایان برسونم:

 

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی

مرد گاری چی در حسرت مرگ...................

 

نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 2:11 توسط شبنم| |

نیمه شرافتمندانه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول
ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.

 ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید.  نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم

همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.

ويلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»

گفتم: «نه

گفت: «تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟

 گفتم: «نه»

 گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟

گفتم: «نه»

 گفت: «تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟

 گفتم:«نه»

 گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»

 گفتم: «نه»

 گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»

 گفتم: «آره...نه...نمی دونم..»

 ویلان همین طور نگاهم می کرد،

 نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت
 که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟

 جواب دادم: «نه»

ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی»

 

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 12:4 توسط شبنم| |

مي خواهم بدون اسارت دوستت بدارم،

با آزادي كنارت باشم،

بدون اصرار تو را بخواهم،

با احساس گناه تركت نكنم، با سرزنش از تو انتقاد نكنم و با تحقير به تو کمك نكنم،

و اگر تو نيز با من چنين باشي،

 يكديگر را غني خواهيم ساخت ....

نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 19:10 توسط شبنم| |

بعضی وقتها بعضیها که دلت به بودنشان قرص بوده و یک روزی رفته اند { به هر دلیلی } باز می گردند و نمیدانم چرا فکر می کنند، جایگاهشان همان طوری دست نخورده و خالی باقی مانده ، من آدمهایی را که بعضی وقتها ، بعضی فصلها، و بعضی ساعتها میتوانند دوستم بدارند، نمیفهمم، بنابر این وقتی باز می گردند از بودنشان رنج می کشم!

اما حقیقت این است که آنها درست فکر کرده اند که جایشان توی دلم خالی مانده، من آدمها را به سختی فراموش می کنم آخر.
اما کسی که باز می گردد، من جای گذشته اش را به او نخواهم داد، باید بکوشد که اگر راستی چیزی را می خواهد از انتهای قلبم، جای دیگری برای خودش بیابد و شاید جایی بزرگتر و غنی تر از گذشته، گرچه این دشوار است و این نه از جاه طلبی من است و نه از غرور و هیچ چیز دگر، بریدن اگر برای از نو ساختن باشد زیباست ولی اگر هوسی زود گذر باشد جذاب نیست و جای خالی کسی که می رود خالی می ماند. ولی بزرگ نمی شود. و اگر تو بزرگ شوی، آن جای خالی، کوچک و کوچک می شود، به گمانم آگاهانه باید دوستی کرد، با دل !!! با همه دل .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 13:23 توسط شبنم| |

سلام

داشتم ترانه ی علی لهراسبی رو که پویا بیاتی شعرشو گفته گوش می کردم.(می خوام عاشق بشم اما....)

با خودم فکر می کردم پویا بیاتی چقدر خوب می تونه احساسشو تو قالب کلمات بیان کنه...

 

خدایا فاصله ت تا من

خـودت گــفتی که کـوتــاهــــه

از ایـــنـجــا کـه مـــــــن ایـــســــتـــــــــــادم

چقــــدر تـــــــا آســــــمــــــون راهــــــــــــــــــــــــــــــه

 

پ.ن: می دونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده.....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 22:10 توسط شبنم| |

ای یادگار روزهای زرد پائیز

مهم نیست که اکنون دلت برای کسی دیگر می تپد

مهم آن است که من برای همیشه تنهایم  

آنهم فقط به خاطر تو...

کاش می فهمیدی!

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 22:34 توسط شبنم| |

سلام. همونطورکه می دونید مدتیه که از اشعار خودم تو وبلاگ نذاشتم. ولی حالا تصمیم دارم یکی از اشعارمو واستون بذارم. امیدوارم از شعرم خوشتون بیاد!!

چه شب تاریکی...

چه شب تاریکی...

ماه پنهان شده از تنهایی

آسمان تیره­تر از تنهایی

من و تنهایی من خسته از این درد و سکوت،

توی تنهایی شب که گنگ و مبهم مانده است،

خسته و خیره به خلوت دلم می نگریم

منو تنهایی من خسته و تنها ماندیم

من تنها نه دل سوخته و چشم به ره،

و نه از دوری تو شاکی، نه...

توی تنهایی­ام از رفتن تو حرفی نیست

توی تنهایی من حرف دل از مرگ گل است

توی تنهایی من سکوت باران مرگ است

توی این خلوت دل عشق سراب و خواب است

عشق تو خالی از احساس و شگفتی­ها بود

عشق تو عشق نبود، عادت بود

عشق من میان عادت دل تو گم شد

عشق من دیگر نیست!!!

عشق من دیر زمانی ست که در تاریکی ست

همچو تاریکی شب محو و سیاه

خالی از پرتو تابنده­ی ماه...

ماه من کو؟ کجا رفته مگر؟

ماه من قصه نبود

ماه من تنها بود...

عشق من همچو شب است...

ماه شب رفته و پنهان شده از تنهایی

ماه عشق من چه؟

ماه من رفته دگر

عشق من تاریک است

ماه من نیست، کجا رفته مگر؟

ماه من، نزد من آی!

آسمان دل من روشن کن

گر نخواهی عشق را تاریک، تو،

خلوت و تنهایی­ام را از کنارم دور کن

ماه من دوری بس است،

بازگرد و این شب تاریک را پر نور کن...

 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 22:27 توسط شبنم| |

 

لحظه­ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه­ام مستم

باز می­لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های، نخراشی به غفلت گونه­ام را، تیغ

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست

و آبرویم را نریزی دل!

ای نخورده مست،

لحظه­ی دیدار نزدیک است...

          

مهدی اخوان ثالث

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 0:17 توسط شبنم| |

شيطان ونمازگزار  

 

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش

را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،

از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.

مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))

وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،

خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر

باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

داستان:

کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي دانيد

چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير

دريافت کنيد. پارسائي شما مي تواند خانواده و قوم تان را بطور کلي نجات بخشد.

اين کار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد.

 

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 0:40 توسط شبنم| |

يك همچو برادري... داستاني جالب و خواندني  


يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."


پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

 

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 23:33 توسط شبنم| |

سلااااااااام

ببخشید که مدتی نبودم آپ کنم….

ولی حالا با یه پست کمی تا قسمتی جالب اومدم…

فقط اومدم یه خاطره تعریف کنم!!!!

آبروی هر چی سمپادیه بردم!!!!!

یه مثال:

امروز خواهرم بهم گفت:«شبنم جان، کمی در داخل اون گلدون آب بریز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

منم یه لیوان(فکرشو بکنید، لیوان!!!) برداشتم و پر آب کردم… نشون خواهرم دادم گفتم اینقد خوبه؟!

گفت: این که خیلی کمه… نصف آب لیوانو خالی کردم گفتم اینقدر خوبه؟!!!

«نگه کرد رنجیده بر من فقیه        نگه کردن عاقل اندر سفیه»!!!!!!

بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

گفت راست میگن بعضی از سمپادیا……………………………

منم گفتم: معلومه دیگه. واسه چی می گن پرورش استعداد های  درخشان؟ یعنی ما رو بردن اونجا که استعدادهای درخشان نهفته مونو پرورش بدن. ولی مثل اینکه زیادی شکوفا شدیم!!!

خلاصه به خاطر تما این سوتی های  مضحک از همه ی سمپادیا وقعا معذرت می خوام!!!!

فعلا…………

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 0:53 توسط شبنم| |

 

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است :

 «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».

 

م.ن: روی هر پله ای که ایستادی خدا یه پله بالاتره نه واسه اینکه بگه اون خداست و تو بنده اش،بلکه واسه اینه که دستتو بگیره و تو رو یه پله بالاتر بکشه...

م.ن۱: خدایا منو تو گرداب سرنوشت تنها رها نکن.. کنارم باش و به من تحملی بده تا امواج سرسخت زندگی رو تحمل کنم...

م.ن۲: خدایا خیلی خسته ام............................................

م.ن۳: م.ن مخفف: من نوشت!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:46 توسط شبنم| |

سلام. دلم واست تنگ شده بود، می خواستم باهات حرف بزنم...

تصمیم گرفتم بنویسم شاید واسه اینکه نوشتن راحت تره، حداقل راحت تر از فریاد زدن...

آره... می نویسم چون نمی تونم فریاد بزنم... هیچوقت نتونستم...

می دونی چرا؟ چون می ترسم... همیشه ترسیدم... از اینکه نکنه یه وقت بهت بی حرمتی کنم، چون موقع نوشتن آروم ترم... از اینکه صدام بهت نرسه می ترسم...از اینکه فریاد بزنم و این مردم دیوونه که همشون از آب یه چاه خوردن بهم بخندن...

شاید با نوشتن می خواستم نشون بدم که جز فریاد زدن کار دیگه ای هم بلدم...

ولی اگه یه وقت نوشته هامو نخونی چی؟ اگه تویی که فکر می کردم سنگ صبور همیشگی غصه هامی،هیچ وقت نامه هامو نمی خوندی چی؟ یعنی ممکنه تو هم منو تنها گذاشته باشی؟

چند روزیه که دلم گرفته...نه، مدت هاست که دلم گرفته... اما سکوت می کردم، اما چه قد سکوت؟ یعنی تموم عمرم باید سکوت کنم؟ دیگه خسته شدم... از خودم، از آدما، از شمشیر، از کتاب، از مداد و کاغذ همیشگی، از شعر، از قلم مو و رنگ و بوم خالی که همیشه منتظر یه تصویره، یه عکس بی مفهوم...

بذار منم حرف بزنم... بذار یه بار برای همیشه همه چیزمو در مقابلت بشکنم: بغضمو، سکوتمو و.......غرورمو...

بذار برای یک بار هم که شده از دنیای آرایه ها و بازی با کلمات بیرون بیام و برای اولین بار تو زندگیم رک باشم...

حالا که توان فریاد زدن ندارم، بذار یاد بگیرم چطور با کلماتم فریاد بزنم...

همیشه فکر می کردم،نه - مطمئن بودم که تو کنارمی. حالا هم مطمئنم.

پس حرفامو گوش کن... نذار از ناتوانیم تو فریاد زدن رنج بکشم... صمیمانه به حرفام گوش کن تا تو آرامش باهات درد دل کنم...

همیشه فکر می کردم واسه هدف مهمی به دنیا اومدم، فکر می کردم همه ی آدما واسه هدف مهمی به دنیا اومدن...

زندگی بی معنی بود، ولی تو با رویاهای رنگین بهشت بهش مفهوم دادی... بارها ازش خسته شدم... از خودم می پرسیدم که اگه قراره برگردیم اون دنیا، پس چرا از اولش اومدیم به این دنیای پر از رنگ و ریا؟ می بینی؟ هنوزم نتونستم فلسفه ی زندگی کردن و درک کنم... ازم دلگیر نشو...تنها به خاطر ایمان به تو و اینکه بهت اعتماد داشتم زندگی کردم... حرکت کردم...

افتادم، گفتی تحمل کن... خسته شدم، گفتی تحمل کن... دلم شکست، به خاطر همین آدما که مثل سایه های سیاه و سفیدی اطرافم می چرخن، ولی بازم گفتی تحمل کن...

و من تحمل کردم... چون می دونستم تو این دنیا هیچکی منو بیش تر از خودش دوست نداره و تو تنها کسی هستی که منو فقط به خاطر اینکه من هستم دوست داری...

تو مفهوم رویا رو بهم یاد دادی و بهم فهموندی که رویاها کمک می کنن تا بتونم آدما رو که فقط بلدن زخم زبون بزنن، تحمل کنم.

رویاهایی تو ذهنم ساختم، واسه تحققشون شور و شوق پیدا کردم... زندگی تو ذهنم مفهوم تازه ای پیدا کرد... برای رویاهام جنگیدم...واسه عقایدم جنگیدم، واسه افکارم جنگیدم ...

و مهم تر از همه اینکه....... متوجه شدم تو، تو لحظه لحظه ی زندگیم حضور داری و کمکم می کنی...

با کمک تو قدم به قدم به رویاهام نزدیک تر می شدم، می دونستم که اگه موفقیتی به دست میارم همش به خاطر اینه که تو کنارمی... ولی ....

آدما، آره، بازم اونا بودن که سد راهم می شدن، اونا بودن که می خواستن بین من و تو فاصله بندازن... اونا بودن که نا امیدم می کردن...

اونا خسته ام کردن... از روی نادانی تحقیرم کردن، از روی حسادت قلبم و به درد آوردن و هر چی که خواستن گفتن...

درسته... اونا حسود بودن... چون تو با من بودی، نه، تو باهمه بودی...

اونا بودن که باورت نکردن، صدات نکردن، اونا هیچ وقت باور نکردن که هرجا تو رو صدا کنن، همونجایی...

چون رویاهای خودشونو باور نکردن، احساسات منو جریحه دار کردن، قلبم و آزردن ، و تلاشمو، رویاهامو، ایمانمو، غرورمو، همه رو  زیر سوال بردن...

و من خسته شدم... رنج کشیدم... و تو باز هم گفتی تحمل کن...

و من با اینکه از تحمل خسته شده بودم باز هم  به خاطر تو تحمل کردم... چون تو کنارم بودی و بهم آرامش می دادی...

گفتی تحمل کن... همیشه همینو می گفتی. می گفتی اگه بخوای فرصت زندگی رو که واسه تحقق رویاها بهت دادم نابود کنی واسه همیشه باهات قهر می کنم...

نمی خواستم باهام قهر کنی، نمی خواستم از دستت بدم، آخه تو تنها دوست من بودی... تو تنها کسی بودی که بهم آرامش می داد... به جز تو کسی رو نداشتم...

به خاطر تو تحمل کردم... چون می خواستم پیشم بمونی... چون می دونستم اگه از پیشم بری دلم واست تنگ می شه...

من تحمل کردم... ولی روز به روز غمگین تر  می شدم از این دنیا و آدماش.. و این غم پاهامو سست می کرد... تو گفتی  بمون... گفتی تلاش کن... گفتی موفق شو... ولی من با دل شکسته و پاهای خسته چطور می تونستم ادامه بدم؟

ولی هنوز امیدی بود: ایمان  به تو و حضورت به من توان تازه ای می داد...

نمی خواستم از پیشم بری... نمی خواستم حضورت رو ازم بگیری...

تو گفتی بازم تحمل کن... از بهشتت گفتی...

و من پرسیدم: خدایا... چرا باید اینقدر تحمل کنم؟ من تموم این مدت برای چیزی که اسمش زندگیه جنگیدم و به خاطر تو تحمل کردم... اما من چطور می تونم بازم این همه ناراحتی رو تحمل کنم؟

«زندگی می گن برای زنده هاست اما خدایا، بس که ما دنبال زندگی دویدیم برید این دل»

تو بازم گفتی تحمل کن اما...

اما دیگه خیلی دیر شده بود... من تو رویاهای دور و درازم غرق شده بودم فقط واسه اینکه دیگه نتونستم تحمل کنم. گفتی زندگی تو نابود نکن، منم نابودش نکردم... یه راه واسم مونده بود اونم اینکه از زندگی و آدماش فاصله بگیرم و تو دنیایی که واسه خودم، تو تنهایی و خلوت درست کرده بودم غرق بشم... حالا دیگه فقط با خودم حرف می زدم و با تو که فکر می کردم تو دنیای کوچیکم هستی و حرفامو می شنوی... ولی این هم سخت بود...

چون احساس تنهایی می کردم... فکر می کردم دیگه هیچ کسو ندارم... بد تر از همه این که، دیگه تو رو کنار خودم حس نمی کردم...

یعنی تو باهام قهر بودی؟ احساس تنهاییم واسه همین بود؟

گریه کردم... فریاد کشیدم... واسه اینکه گذاشته بودم ترکم کنی خودمو سرزنش کردم، حالا هم نمی تونم خودمو  ببخشم... می دونم که از دستم ناراحتی...

می دونم که تقصیر خودمه که دیگه کنارم نیستی... شاید تنهام گذاشتی... ولی تو مهربون تر از اونی هستی که نتونی منو ببخشی...شاید داری امتحانم می کنی، شایدم دارم تقاص پس میدم...

چه روزگار غریبی، زمانی اونقد بهم نزدیک بودی که بدون به زبون آوردن کلمه ای حرف دلمومی خوندی ولی حالا... حالا اونقدر ازت دورم که حتی فریادم بهت نمی رسه... شاید واسه همینه که دنیام پر ازسکوت شده...

آره... حالا تو ازم دوری و من مدت هاست که دلم گرفته و هر لحظه مو با این تردید که تو نامه هامو می خونی یا نه سپری  می کنم...

خدایا! من واقعاً خسته ام... دیگه هیچ چی رو نمی تونم تحمل کنم... با من آشتی کن... من بدون تو خیلی تنهام... بذار یه بار دیگه از با تو بودن احساس آرامش کنم... بذار این  سکوت هزار ساله رو بشکنم... بذار بهت بگم چقد تنهام...

سرم خیلی درد می کنه... آخه این مدت که دور از تو بودم هیچکس نبود که به حرفام گوش کنه... من مجبور بودم حرفامو پشت انبوهی از آرایه های ادبی  پنهون کنم چون از گفتنشون به این آدمایی که باعث شدن من از تو دور بشم می ترسیدم...

امروز برای اولین بار بعد از مدت ها تصمیم گرفتم ساده و بی پرده بنویسم چون خسته شده بودم... چون دلم واست تنگ شده بود...

دلم می خواد سرمو روی شونه های مهربونت بذارم و آروم گریه کنم... دلم می خواد  باهات درد دل کنم... دلم می خواد تو آغوش تو به خواب برم... یه خواب آروم و راحت، واسه همیشه... خوابی که چشم روحمو واسه همیشه به روی این دنیا ببنده... خدایا، کمکم کن... صدامو بشنو... باهام دوست باش...

«نذار باور کنم تنهای تنهام، نمی خوام با کس غیر از تو باشم...»

اگه تو باهام نباشی دنیا واسم از جهنم بدتر می شه... در این صورت چه دلیلی داره از جهنم بترسم؟

به حرفام گوش کن... بذار از  تموم لحظه های تلخ تنهاییم بگم که از مرگ بدتر بود...و از گریه هام... می خوام برای اولین و آخرین بار تو زندگیم فریاد بزنم و بلند بگم:

می دونی دلیل گریه هام چیه؟

آی خدا دلم واست تنگ شده...

 

                              

 

 

پ.ن:توضیحی ندارم... فقط یه شرح حال دقیق و کامل از خودمه... و نامه ای واسه عزیزترین و تنها دوستم...

 

لطفا منو از نظراتتون بی بهره نذارید...

                              

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 1:30 توسط شبنم| |

آيا خدا هست ؟

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

پ.ن:اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.او جانشین تمام نداشتن هاست...

پ.ن۲: خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام !

 پ.ن۳:  می دونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده...

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم.

 

نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 3:19 توسط شبنم| |



یک تست روانشناسی

سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشانی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :


یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است
و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برا یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و اما پاسخ :

ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببنید .
اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید .


یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .


نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.


بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود .


سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 19:10 توسط شبنم| |

از دل افروزترين روز جهان
خاطره اي با من هست به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در آميخته بود

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم :
هاي بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دل افروزترين روزجهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي

آسمان ياس سحر ماه نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغک تنها بسراي

همه درهاي رهايي بسته ست
تا گشايي به نسيم سخني
پنجره هاي را بسراي بسراي ...
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم

در افق
پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر غنچه ها مي شد باز

غنچه ها مي شد باز
باغ هاي گل سرخ باغ هاي گل سرخ
يک گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو در لحظه شيرين شکفتن

خورشيد چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شکوهي ... همه عالم به تماشا بر خاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم

دو کبوتر در اوج
بال در بال گذر مي کردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خود
از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد هديه اي مي آورد برگهايش کم کم باز شدند

برگ ها باز شدند :
... يافتم يافتم آن نکته که مي خواستمش
با شکوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو آراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر
خوش تر از تافته ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام

اين گل سرخ من است
دامني پر کن از اين گل که دهي هديه به خلق
که بري خانه دشمن
که فشاني بر دوست
راز خوشبختي هر کس به پراکندن اوست

در دل مردم عالم
به خدا
نور خواهد پاشيد روح خواهد بخشيد

تو هم اي خوب من اين نکته به تکرار بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يک بار و به ده بار که صد بار بگو

دوستم داري ؟ را از من بسيار بپرس
دوستت دارم را با من بسيار بگو


                                          فريدون مشيري

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 12:22 توسط شبنم| |

دستها بالا بود.

 هر کسي سهم خودش را طلبيد.

 سهم هر کس که رسيد،

 داغ تر از دل ما بود

 ولي

 نوبت من که رسيد،

 سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر؟

 يک پاسخ

 پاسخ يک حسرت!

 سهم من کوچک بود

 قد انگشتانم

 عمق آن وسعت داشت

 وسعتي تا ته دلتنگيها

 شايد از وسعت آن بود

 که بي پاسخ ماند!

 

                

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 11:54 توسط شبنم| |


طراح قالب پیچك دات نت